750

10 شهریور 1394 ساعت 15:29


ساعت داره به 4 نزدیک میشه و من خوشحالم ..

برگه مرخصی را برده ام و امضا شده و فردا خانه خواهم بود .. حتی اگر برنامه ی فردا، نظافت و رسیدگی به خانه ی به هم پیچیده باشه .. باز هم خوشحالم .. در واقع سبک هستم ..

امروز بی نهایت تا طپش قلب داشتم .. و حالا بی رمق روی صندلی .. پشت میز کارم افتاده ام و می نویسم .. در واقع می تایپم ..

با مسئول ثبت نام بحثم شد .. هفته قبل ساعت نزدیک 2 نیمه شب پیامک مربی اومد که به دلایلی داره میره سفر .. پس کلاس نداریم ..

مهم نبود .. شاید اتفاق غیر منتظره ای پیش اومده بود ..

امروز مسئول ثبت نام تماس گرفت و صحبت این بود که سه روز آخر این هفته کلاس باشه تا ساعت اموزش تمام بشه زودتر، که خانم فلانی باز برنامه سفر داره ........

دیگه الان توان نوشتن همه ماجرا رو ندارم ..

.

دیشب طوفان خانه را تکان میداد .. کاش خانه را بلند می کرد و می برد یه جای دور .. یه جای سبز ..

.



نظرات (4)
10 شهریور 1394 ساعت 15:34
روز خوش
کارتون upیادتونه که پیرمرد با کمک پسرک و با بادکنک خونه ش رو جابجا کرد و برد یه جای دور یه جای سبز؟!
موفق باشی و پاینده...
پاسخ:
سلام .. بله .. پس ما هم به یک بادکنک بزرگ نیاز داریم ..
ممنونم .. شما هم همینطور ..
12 شهریور 1394 ساعت 09:38
گاهی اوقات این طور خونه موندنا خیلی کیف میده حتی اگر تمام روز به آشپزی و نظافت بگذره
پاسخ:
بله .. موافقم نفیس جان
17 شهریور 1394 ساعت 08:30
این تیپ خونه موندنا رو دوست دارم .حالا اگه عصرش ی مهمونی عصرونه کوچولو با خواهر و مادر ترجیحا یا چند تا دوست عالی ....خیلی بهتر تر هم میشه
گفته بودم ک دلم خیلی برات تنگ شده؟
پاسخ:
دوست مهربون ..
کامنت خصوصیم را پیرو کامنت خصوصیت دیدی؟
21 شهریور 1394 ساعت 11:15
نه دوستم ندیدم .چکش میکنم .وبلاگم خیلی وقته ک بی در و. پیکر مونده .ممنون ازت .زیاد
پاسخ:

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد