775

14 مهر 1395 ساعت 11:51

جوانه ی دوست نداشتنیه قصه ننوشتنم نزدیک 6 ماهگی است .. اگر همین روزها نخشکانمش، همه ی دنیا را تصرف میکند .. و من می مانم و خیال نوشتن های دور ..

دست و پا شکسته شروع کردن هم خوب است .. مهم شروع کردن است .. خصوصا حالا .. که انرژی های اسمش را نبر، کم رنگ و بی رنگ شده ن و با دیدن این صفحه لبخندی برای نقش بستن روی صورتم پیدا می شود ..

روزهای بلند بالای تابستان سپری شد .. پاییز با برگ های زرد و نارنجی و مسی از راه رسید و با سرمای غیر منتظره ش دو روز قبل خانه ی ما را یخبندان کرد .. در را که باز کردیم هوای سرد بفرما زد و بهت زده وارد خانه شدیم و مرغ عشقها را دیدیم که کز کرده بودند گوشه ی قفس .. بهم چسبیده ..

امروز خورشید باز قدرت نمایی میکند .. اسپلیت 18 درجه را نشان میدهد و من دندانهایم به هم نمیخورد ..

روزها پرتلاش و پر قدرت سپری می شوند و ما هم گاه کشان کشان و گاه دوان دوان همراه روزها ..

.

زمزمه های ترک کار را سر دادم .. خستگی و کلافگی و روزمرگی رسیده بود به انتهای بیخ گلویم .. و حالا .. که یک تابوی دیگر را شکسته ام، راحت تر روی صندلی و پشت میز کار می نشینم .. چون میدانم اراده ام آماده است تا بخوانمش ..

شروع کرده بودم به مرتب کردن کارها .. تا آماده تحویل به نفر بعدی شوند .. میز کارم شده بود مجموعه ای از پرونده ها و زونکن ها و کاتالوگ ها .. و هنوز هم به همان منوال روزها را میگذرانم ..

همکار و دوست عزیزم روزهای آخر سر کار  آمدن را می گذراند و دخترکش را تا ماه بعد به دنیا می آورد ..

هنوزآمدنم ادامه دارد ..

تا خدا چه مقدر ساخته باشد ..

و نوشتن را .. به امید خدا .. باز شروع میکنم .. تا خدا چه مقدر ساخته باشد ..


نظرات (1)
16 آبان 1395 ساعت 10:43
فقط بدونمکجا مینویسی اونوقت همه جا رومیخونم و کیف میکنم از بودنت
پاسخ:
هیچ کجا .. نوک نوشتنم لب پر شده

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد