ساختار هفته برای من اینطوریه :
شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
یــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــکشنبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
دوووووووووووووشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنبـــــــــــــــــــــــــــــــــه
سه ه ه هههه شــــــــــــــــــــــــــــــــــنـــــــــــــــــــــــــــــــبه
چــــــــــــهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارشنبه
پنـــــج شنــبه
ج
یعنی در واقع جمعه برای من در حد تلفظ ”ج” طول می کشد والسلام .. مگر وقتی نوبت پرنسس بودن من باشه و زحمت صبحانه با احسان باشد ..
.
پنجشنبه از آنجا که حتی حال پوشیدن پالتویم را نداشتم آنقدر در شرکت ماندم تا احسان جانم دنبالم آمد .. اخمالو ترین اخم را از کلکسیون اخم هایم برداشته بودم و روی صورتم آویزان کرده بودم ..
.
ساعتی بعد قاصدک بود و پر صداترین قهقهه ها .. در برف بازی پارک ملت !!!!!

وقت برگشت به خانه من بودم و یک جمله احسان ”دیگه دستم اومده چطور می تونم احوالت رو تغییر بدم” ..
احسان جانم! من برای تو چه کرده ام؟؟؟؟؟؟؟
..
امروز صبح باز بهار سلام کرد ..

بفرمائید بهـــــــــــــــــــار مستتر در زمستان!


.................................................................................
می توان شگفتی ساخت، حتی اگر نفسی تا مرگ مانده باشد ..
.
زمستان ِ عزیز! درس امروزت را دوست داشتم ..
بفرمایید بهــــــــــــار!

..........................................................................................
بفرمایید بهـــــــار!


.................................................................................
از روی جوی پریدم و دست بردم سمت در ماشین .. ندیدم از کجا پیدایش شد .. از احسان سوال کرد : ببخشید بنزین دارید؟ و جواب شنید: نه متاسفانه! از این ماشین نمی تونم بنزین بکشم..
در را باز کردم و نشستم .. گوشهایم را تیز کرده بودم که:
ببخشید 5000 تومن پول میشه به من بدید.. ماشینم بنزین تموم کرده.. من فرهنگی ام .. حالا نبینید این لباس تنمه .. اومده ام ورزش .. سعادت آباد درس میدم و ...
صدای زنگدارش راه باورم را بسته بود .. او می گفت و صدایش بیشتر روی اعصاب من خط می کشید ..
احسان گفت: چی بگم ! اینقدر از این موارد زیاد شده !! کارت شناسایی دارید شما؟
مرد گفت: نه ! میگم دیگه کیفم رو جا گذاشته ام .. ماشینم بنزین نداره .. ای بابا .. چرا هیشکی حرف منو قبول نمیکنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
احسان سوال کرد: متاسفانه از این موارد زیاد شده .. حالا ماشینتون چیه؟
206
کجاست؟
اون طرف .. بالای میدون .. اونجا پارکش کرده ام ..
من بطری توی ماشین دارم .. ماشینتون دقیقا کجاست؟ من میرم براتون بنزین میگیرم ..
مرد پا پس کشید .. دلش بیشتر با گرفتن 5 هزاری بود ..
نه آقا .. برو مرسی ..
احسان شانه بالا انداخت و سوار شد ..
..
شهر من .. چقدر دوست نداشتنی هایت زیاد شده ! بیشتر از حد توان دل ما ..
احسان ماشین را راه انداخت و من غرق خاطره آن روز با مامان شدم .. خیابان تخت طاووس .. و مردی که دست زن و بچه اش را گرفته بود و پول طلب می کرد .. خیابان تخت طاووس .. و پسر جوانی که با مادرش خیابان را متر می کرد و پول طلب می کرد و مامان می گفت داستانی که پسر می بافت را هزار بار دیگر .. در هر بار رفت و آمد در این خیابان .. از او شنیده است ..
یاد آن بار با احسان .. خیابان جمهوری .. و مردی خوش سر و زبان که به گرمی با احسان احوالپرسی کرد و به طلب خوشرویی اش مبلغی درخواست کرد ..
و آن زن خیابان ولیعصر .. که چشم می گرداند به دنبال مردان .. با زنانشان کاری نداشت .. و از مردان طلب پول می کرد ..
یا آن دختربچه میدان صادقیه به همراه زنی دورتر .. که من را ندیده گرفت و از برادرم طلب پول تاکسی کرد ..
یا کودکی که می گفت گرسنه ام ..
یا آن پسرک خیابان گیشا .. که نان خامه ای را که برایش خریده بودم روی زمین انداخت و گفت پول بده ..
.
خدایا .. بهار این سرزمین کی می رسد .. دلم جایی بیش از این ندارد .......
بفرمایید بهـــــــار !

....................................................................................
صبح باز یادش افتادم .. یاد تصویر خیالی پر رنگی که دوست دارم زود به واقعیت تبدیل بشه .. یاد گلدانی پر از بنفشه که از نرده های بالکن روی سر حیاط آویزان شده .. کاش بتونیم عملیش کنیم ..
.
بهار که میاد دلم ذوق زده است .. حال و هوای احوالم بهتر میشه و میره رو به آفتابی شدن ..عجب دختر پاییزی هستم من !
.
نزدیکهای خونه عشق، هر یکشنبه که میاد بساط یکشنبه بازار پهن میشه .. دیروز قلدر رو کناری گذاشتیم و زدیم به دل یکشنبه بازار .. بین بساط ها گاهی چیزهایی می دیدیم خنده دار.. اجناسی که شاید فقط توی بساط یکشنبه ها پیدا بشه .. سهم من و احسان از بازار یک کیسه ذرت بوداده بود که نرسیده به خانه ته اش در امده بود ..
.
ماکارانی که می پزم .. دیگه کنتور اشتهام غیر فعال میشه .. خصوصا وقتی مایه اش قارچ و سیر باشه و یه کمی توی کره تفت داده بشه .. خدا رو شکر من یه چند تایی ساقه سیر خرد کردم و گذاشتم توی فریزر تا هر غذایی می پزم چیزی باشه قاطیش کنم :))))))
.
سرم درد میکنه .. یک درد نبض دار ..