زنگ می زنه و میگه ترافیک غوغا میکنه و دیر میرسه سر قرار .. پیشنهاد میده تاکسی بگیرم و برم سمتش .. میگم حاضرم وجودِ خسته ام رو همون حوالی نگه دارم ولی چند متر برنگردم عقب تاکسی بگیرم ..
تا برسه دلم هوس پفک میکنه .. در واقع دلم خوراکی شور میخواد .. حس میکنم بدنم کم اورده و باید شوری بهش تزریق بشه تا سر پا خونه برسه ..
خیلی میگذره .. ولی بالاخره می رسه .. تا ترافیک خیابان را رد کنه از ماشین پیاده میشم و میرم تا سوپر و یک پفک دو نفره میخرم و خرامان خرامان و بی عجله میرم سمت ماشین و خانمانه سوار ماشین میشم و کودکانه در پفک را باز میکنم و مشت مشت پفک میگذارم توی دهانم تا وقتی شوری وارد خونم بشه و حالم به سمت بهتر شدن بره ..
راه را به عشق بستنی سنتی توی فریزر میگذرانم و سردرد را زیر لبخندهای کوچولو قایم میکنم تا برسیم خونه ..
و دقیقا از بعد از نهار .. وقتی دست و پام بی حال شده بود و ضعف کرده بودم .. هوس رشته پلو توی دلم زنده شده بود و تا رسیدیم خونه برنج خیس کردم و یک بسته گوشت بیرون گذاشتم و رشته ها را از بالای کابینت پایین کشیدم ..
همه اینها در حالی بود که از صبح تصمیم گرفته بودم یک برنامه غذایی جدید را تجربه کنم و کمی وزن کم کنم .. و گویا بدنم به شدت مخالف این برنامه جدید بود و اینطور واکنش نشان میداد ..
.
همه ی اینها وصف پرخوری و خوش اشتهایی من نیست .. چند ماه قبل آزمایش کاملی انجام شده و خدا رو شکر همه چی خوب بوده .. ولی این ضعف و تحلیل بنیه بدنی نمیدونم از کجاست و نمیدونم چرا چند ماهی هست حالم اینطوره ..
قضیه کاملا جدی یه ..
دوست دارم بنویسم .. مثل وقتهایی که فقط کافی بود صفحه word را باز کنم تا کلماتم جاری بشن .. ولی ..
شاید اعجاز محیط نارنجی بود که به نوشتن مشتاقم می کرد .. شاید اتاق سفید و تک رنگ اینجا کلمه ها را محو می کنه .. کسی چه میدونه ..
.
چند ماهی هست از تغییر کارم میگذره .. اواخر کار قبل شده بودم یک قاصدک که در هاون کوبیده میشه و عصاره ش در میاد .. به شدت عصبی و خسته و اشک آلود ..
حالا خدا را شکر اوضاع خوبه .. حس های مثبت زیادی به سراغم آمده و حال بهتری دارم .. و قدر میدونم و خدا را شاکرم و البته به خودم هم افتخار میکنم .. می تونستم زودتر استعفا بدم و با خاطره ی نه خیلی خوب اینجا را ترک کنم .. ولی ماندم و تجربه ی خوب کاری در این محیط را کسب کردم و گوشه صندوق خاطراتم جا دادم .. شاید بشه گفت صبر کردم و تلاش .. تا به جایی که دوست داشتم برسم .. خوشحالم .. و شاکر ..
دچار فقدان "هدف جدی گرفته شده" شده ام ..
اهداف زیادی توی ذهنم معلق هستن و در همین حد تعلیق باقی می مونن .. بعضی برنامه ها از سالهای قبل هنوز به سرانجام نرسیده ن و چند تا برنامه ی جدید هم به صف بی سرانجام ها اضافه شده ن .. و من .. من از یک خانم هدف دارِ با برنامه ی منظم فاصله گرفته ام .. البته قسمتی از این حال را به خودم حق میدم .. باید کمی همه چی رها می شد .. خب .. فکر میکنم الان این اتفاق افتاده .. وقتش هست بنشینم روبروی خودم و با خودم چند کلامی صحبت کنم ..
.
شمال چقدر خوبه .. ویلای بزرگ و حیاط سبز و پر درخت چقدر خوبه .. موج های حتی گِلی ی ِ دریا چقدر خوبه .. فاصله ی کوتاه شهرهای شمال چقدر خوبه .. حتی هوای شرجی خوبه ..
جسمم اومده و پشت میز کارم نشسته .. ولی روحم هنوز کنار دریا ایستاده و منتظره ببینه کدوم موج اینقدری بلند پروازه تا بیاد و پاهاش را خیس کنه .. و یک مشت ماهی ریزه پیزه بپاشه توی ساحل ..
سفر خدا رو شکر همه چیزش خوب بود .. غیر از اخبار مربوط به سیل ..
چند روز زندگی با فامیل و تجربه دور همی های فراموش شده، شیرین بود .. و خدا رو شکر به همه ی میهمانها خوش گذشت .. و به ما به عنوان میزبان هم ..
هوا بارانی بود و دریا طوفانی ..
کسی مزاحم دیگری نبود و همه برنامه ی خودشان را داشتند و هر طور دوست داشتند تعطیلات را گذراندند ..
پانتومیم و مشاعره و برگزاری تولد یهویی برای یکی از پسر عمه ها .. خاطره شد..
اصلا فرصتی برای دست به دوربین شدن نبود .. زحمت ثبت خاطرات با یکی از پسر عموها بود که خوب هم از پس این مسئولیت بر آمد ..
و خدا رو شکر همه سالم آمدند و سالم برگشتند ..
.
اخبار سیل را خیلی پیگیری نکردم .. طاقت دیدن و شنیدنش را نداشتم .. سواد کوه دوست داشتنی من :(
چمدان ها و وسایل مورد نیاز را پشت قلدر بار زده ایم و منتظریم همه سر وقت معین .. سر قرار حاضر بشن و .. راه بیفتیم ..
.
پیشاپیش عید مبارک و امیدوارم همه تعطیلات دلچسبی داشته باشید :)