کنج ِ دنج

کنج ِ دنج

گاه نگار
کنج ِ دنج

کنج ِ دنج

گاه نگار

702



از اون روزایی هست که مقادیری جیغ، درونم فشرده شده ..

کاش هر روز پنجشنبه بود .. یا نه .. یه روز در میان پنجشنبه بود .. البته به شرطها و شروطها .. که جمعه‌ای بعدش بیاد که غروب دلگیر نداشته باشه ..

.

دوست دارم برم پالتوی مشکی رنگم را از آویز اتاق کناری بردارم و بپوشمش و برم روی یکی از دورترین نیمکت‌های فضای سبز .. با حالت لمانه –لم دادنانه- بشینم و دستهام را توی جیبم .. گرم نگه دارم و فکر کنم .. 10 دقیقه فکر کنم و بعد همه‌ی حواسم را از فکر کردن دور کنم و خیره بشم به اطرافم ..

به رنگ گل‌های وسط باغچه .. به آدمهایی که نزدیک میشن و میگذرن و دور میشن .. به ابرها .. به آسمان طوسی رنگ .. به درختهای زرد پوش ..

.

این روزها فکرهای زیادی احاطه‌م کرده‌ن .. و هر کدام سازی می‌زنن .. یاد روزها و شب‌های بی‌فکری .. و خواب‌های آرام و بی‌انقطاع .. بخــــــــیر ..




.

اضافه می‌کنم که هوای آلوده یقه من رو هم گرفته و کلا جان در بدن ندارم و نفس کشیدن را هم فراموش کرده‌ام .. و در حال حاضر یکی از انگیزه‌های زنده ماندنم .. رفتن و رسیدن به خانه .. و بعدش رسیدن به یخچال خانه .. و بعدترش رسیدن به نصفه‌ی باقیمانده‌ی کیک شکلاتی معرکه‌ی درون جعبه هست ..


:)




701

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

700





28 آبان 93 و 5 ساله شدن زندگی مشترک ما :)






699


مرگ همیشه تلخه برام .. و شاید ناشناخته بودنش این طعم تلخ را به کامم می‌ریزه ..

مرگ تلخه .. خصوصا اگر جوانی را همراه خودش کنه .. جوانی که استجابت دعای همیشگی ”پیر شی، جوون“ را به چشم ندیده ..

.

به قول یکی .. این رفتنها یعنی اینکه صف رو به جلو در حرکت هست .. و نوبت ما نزدیکه ..




مرتضـ..ـی پاشــــ....ـایی روحت شاد و آرام ..




698

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.