کنج ِ دنج

کنج ِ دنج

گاه نگار
کنج ِ دنج

کنج ِ دنج

گاه نگار

711


سلام ..

93 کم کم داره به لحظه های آخرش نزدیک میشه ..

چند وقت قبل فکر میکردم بدرقه ی دوستانه ای در کار نباشه .. ولی حالا .. فقط میگم 93 متشکرم .. سخت آمدی و سخت بودی و گذر از بعضی روزهایت دردها داشت .. با همه ی اینها از تو متشکرم ..

تو را با دوستی و با روی خوش بدرقه میکنم .. و میدانم وقتی حجاب ِ این روزها برداشته شود، زیبایی هست و خوشبختی .. که ایمان دارم به او که بشارتمان داده به " إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا  " ..

پس سکوت میکنم و لبخند میزنم و حتی برایت دستی تکان میدهم .. برو به سلامت ..


94 می آید ..

برخلاف این چند سال برنامه ی ویژه ای ندارم .. و بی برنامگی منظم را ترجیح میدم .. تعیین نمیکنم بهار فلان طور میشه و تابستان بهمان طور و پاییز و زمستان چطور .. فقط طالب سلامتی و دوستی هستم و مهربانی و انسانیت و همدلی .. و آرامش .. و میدانم اینها که باشند، موفقیت از هر طرف سر میرسد ..

 .

برای همه ی شما بهترین ها را میخوام .. و امیدوارم زیباترین ها را در 1394 تجربه کنید ..






710

پنجره را باز می کنیم تا کمی هوا بریزه توی اتاق و خودش را بین هوای گرم از حضور بخاری جا بده ..

صدای ضجه های یه بچه .. زودتر از هوا .. پاشیده میشه توی اتاق .. "بابا"یی را صدا می زنه که بیاد و ناجی ش بشه و از بالکن تاریک و سرد زمستونی نجاتش بده ..

نمی دونیم مادرشه .. نمیدونم کیه .. اون موجودی که بچه ی شاید 3 ساله را توی بالکن فرستاده و مدام فریادش هواست که "گریه نکن تا بیارمت تو .. گریه میکنی؟ بابات رو میخوای؟ پس بمون توی بالکن"

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایا ..

صدای بچه قلبمون رو تکون میده .. دیوانه شده ام و نشسته ام روی تخت .. میگم "ناراحت نمیشی اگر سرم را بیرون ببرم از پنجره و هر چی لیاقت این احمق هست بار ِش کنم؟ "

چیزی نمیگه .. عصبی و بهم ریخته است .. میدونم دلش لرزیده .. هر دومون شوکه شده ایم ..

بچه وحشت زده گریه می کنه و بابا را صدا می زنه و صدای زن همچنان مواخذه اش میکنه ..

سرم را میبرم بیرون از پنجره .. جهت صدا بهم میگه که این بازی وحشتناک در خانه ی همسایه ی دست راستی برقراره ..

.

یکی دو دقیقه میگذره و مردی که گویا پدر بزرگ بچه است میاد و بچه را تشویق میکنه به سکوت .. و می بردش توی خانه .. 

بچه خفه میشه .. ساکت میشه .. 

و فقط خدا میدونه چی قراره براش بمونه از وحشت یک شب زمستانی .. در بالکن تاریک و سرد ..




من نمیدونم اینطور وقتها با کی میشه تماس گرفت و کمک گرفت؟ مرکزی مربوط به گزارش موارد کودک آزاری هست؟ من نمیدونم .. اگر میدونید لطفا اطلاع رسانی کنید ..







اتیه جان .. دنبال یه سوژه ی خوب بودم .. ولی ...



709

داره برررررررررف میاد .. برف ..

نوک انگشت هام رو می چسبونم به شیشه ی یخ کرده و ذوق برف دارم .. حتی اگر اینقدر درشت باشه که به قول یک همکار، پشت نداشته باشه ..

برررررف میاد .. چتر ندارم .. ولی .. می تونم دست خودم رو بگیرم و پالتوی گرمم را بپوشم و بزنم بیرون ..

برم به هوای قدم زدن .. برم .. و حرفهای فرو خورده را جایی زیر برف دفن کنم ..

شاید .. وقتی .. خورشیدی بتابه و ...




...

خوب نیست که حتی ذره ای دلم گرفته باشه .. وقتی می بینم نتیجه ی زحمت ِ از مدتها قبل را دیدید ..

خوب نیست .. اگر حتی یه نقطه بغض داشته باشم .. از دلتنگی ..


چیزی که می بینم و تصور میکنم یک دنیای پر از رنگ و پر از شادی و پر از موفقیت هست .. که منتظر شما ایستاده .. توقف کرده .. تا شما از راه برسید ..

آرزوی بهترینها را بین یک بقچه از جنس دوستی می پیچم و بدرقه ی راهت می کنم .. 

به امید بهترین ها ... برای دوستم .. دخملی عزیز .. خدا به همراهتان .. 




708


صفحه رو باز کرده ام و زل زده ام به سفیدی ش .. ذهنم را ورق میزنم تا شاید سوژه ای برای نوشتن پیدا کنم .. مثلا نوشتن از دماوند .. که این چند روز قاطع و محکم و سفید .. از دوردستها دیده میشه .. یا از خانه ماندن دیروز .. یا از زندگی .. یا از روزمره .. یا از تخم گشنیز دوست داشتنی که تبدیل شده به اصلی ترین ملزومات طبخ غذای این روزهای خانه .. یا از تارهای سفیدی که بی رحمانه تکثیر میشن و راست شقیقه را دارن پر میکنن .. یا از گلدان بنجامینی که نمیدونم چرا هر روز تعداد بیشتری از برگهاش رو به زمین میسپاره .. یا از کتف و گردنی که درگیر درد هستن .. یا از هر چی ..

چیزی برای نوشتن ندارم .. مهارت ِ –اگر چنین چیزی از ابتدا در من وجود داشته- سوژه ساختن را از دست داده ام .. و بیشتر دوست دارم همین کنج بمانم و رویا ببافم .. دلم برای یک شمال رفتن طولانی و حسابی تنگ شده .. برای یک جاده ی خلوت .. برای بوی هیزم .. برای سلام دادن های امواج .. برای سبز طبیعت ..

این روزها خیلی چیزها به خیلی چیزهای دیگر وابسته و مرتبط هست .. و این یعنی انتظار .. یعنی صبر ..

خدا را شکر .. که همیشه جایی برای شکر گفتن میگذاره ..

.

یک فولدر جدید به اسم ویترای روی دسکتاپم نشسته .. خلاقیت سالهای خیلی دور باز داره در دلم می جوشه .. باید مراقب باشم .. ولی کو وقت .. که برم رنگ بخرم .. و این بار به جای بوم و کاغذ .. شیشه را اساس رنگ بازی هام کنم ..ایشالا که بتونم ..

.