گفته بودن 12 ام .. ولی من از صبح 11 ام مدام صفحه رو رفرش میکردم، به امید دیدن نتیجه ای که چند ماهه منتظرش بودیم ..
ساعت از نیمه شب گذشته بود و باز خبری از اخباری نبود .. صبح 12 ام شد و باز صفحهای که بی خبر بود ..
شاید اوایل صبح بود که اعلام کردن ساعت 19 خبر روی سایت قرار میگیره .. اوووووووووووه چرا اینقدر دیر ..
بهت زنگ زدم و گفتم داداش ساعت 7 غروب اعلام میشه .. و تو گفتی ایشالا خیره آجی، مرسی !!!!
تماس رو قطع کردم و گفتم باز این بچه خونسردیش رو آورد برای ما .. قلب من داره تالاپ تولوپ میکنه و اون اینقدر خونسرد !!!
.
تا برسیم خونه عشق، ساعت 18:40 شده بود .. فقط مقنعه رو از روی سرم برداشتم و پریدم کنار لپ تاپ .. خدایا نتایج اومده .. من اطلاعات را میخوندم و احسان جانم وارد میکرد ..
صفحه باز شد .. چشمام فقط و فقط میگشت تا اسم ”شریف” را ببینه .. و دیدم .. بالاخره دیدم ..
و جیغ و جیغ و خبر دادن به خودت و .. شنیدن صدای نرمت .. که آجی بزرگه، بغض و خوشحالیش رو از پشت تلفن دید و شنید ..
و بعد به عروس خبر دادم .. و بعد ماما .. و بعد بابا .. و بعد آجی کوچیکه .. که شاید برات عجیب باشه .. اگر بگم از معدود دفعاتی بود که خوشحالیش رو بروز داد و از پشت گوشی کِل کشید .. برای داداش کوچیک و دوست داشتنی ما ..
عزیزدلم .. هنوز قلبم هیجان زده از موفقیت دوباره توست .. تو رو .. مثل بقیه عزیزانم .. به خدای عالم سپردهام .. الهی که همیشه در آغوش خدا باشی .. و داداش کوچیکه من و آجی باقی بمونی ..دوستت داریم !

میگفت وقت زایمان که برسد .. مادر، انزوا را دوستتر دارد .. حجم سکوتش بیشتر میشود و اخلاقش غریب ..
من که مادر نیستم .. ماندهام منتظر زایش چه باشم .. در انتهای این روزهای ساکت و آرام و صبور ..
رسالت خود را در زندگی به سرانجام میرسانم .. اگر و تنها اگر، بیراههی خودم را از میان کلافهای در هم تنیده هزاران راهِ پیش رو، پیدا کنم ..
بیراههای را، که من در آن قدم بگذارم و راه شود ..
.
.
یک ماه از صعود همیشگیتان گذشت ..
بگویم روحتان شاد .. یا بگویم ایران است و چشمانی که هنوز منتظر بازگشت شماست ..