کنج ِ دنج

کنج ِ دنج

گاه نگار
کنج ِ دنج

کنج ِ دنج

گاه نگار

448


بعد از عمری رئیس از آنطرف آبها آمده و نشسته ایم و جلسه تشکیل داده ایم ..

گرم صحبت هستیم ..

صدای زنگ تلفن بلند میشود .. از آنجائیکه صحبت جاری به حال و احوالات شرح وظایف بنده نزدیک هست، سر جای خودم نشسته ام و تکان نمی خورم ..

تلفن هنوز داره زنگ میخوره ..

سرم را می گردانم و نگاهم می افته به همکاری که حداقل در این بخش از صحبت، حضورشان ضروری نیست ..

چنااان به رئیس چشم دوخته اند که انگار تا الان چهره ایشان را ندیده بودن .. یعنی به عمرم نگاهی با این عمق ندیده بودم ..

تلفن همچنان زنگ می خوره .. از روی صندلی بلند میشم و میرم تا به داد تلفن برسم ..


447

64 ثانیه تا سبز شدن چراغ و هجوم سیل ماشین ها زمان مانده بود .. درِ کنار راننده را باز کرد و پیاده شد .. شاید 14 .. شاید 15 .. شاید کمتر از این حتی، بهار را دیده بود .. در عقب را باز کرد و زن پیاده شد .. چادر مشکی اش از کمر آویزان مانده بود .. یک دستش به ساک و یک دستش به دست دخترک روسری به سر بند بود ..

 به احسان گفتم: مسافرن ها ! ..

زن شانه را بالا داد تا چادر بر زمین نیفتد .. تا چشم بر هم زدم انطرف خیابان بود و دخترک روسری به سر را گذاشته بود روی جدول .. پسر مانده بود .. دست در جیب پشت شلوار جین اش کرد و اسکناس ها را بیرون آورد .. چند تایی شمرد و تحویل راننده داد .. بقیه وسایل را از صندوق عقب برداشت و روی دوش انداخت و رفت طرف زن و دخترک روسری به سر .. او می رفت و من بار سنگین را روی دوشش می دیدم .. باری به سنگینی یک زندگی ..


446


ذهنم به صفحه کاغذ سفید شبیه تر است ..

روزانه ها تنها با اندکی تفاوت می گذرند .. صبح ساعت بیدار باش خانه عشق 5 است و غروب .. اگر باران نبارد .. اگر ترافیک غیرمنتظره پیش نیاید .. ساعت ورود به خانه 5:30 است ..

معمولا آلارم گوشی سفید من چند دقیقه ای زودتر آهنگ بیدار باش می نوازد .. چشم باز می کنم و با تعجب و تردید به ساعت نگاهی می اندازم و جمله هر روزم را تکرار می کنم ”چقدر زود .. ” .. صبحانه نمی خوریم .. از خدا فاصله می گیریم و از پله ها پایین می آییم و قلدر خوابالود را زین می کنیم و راهی می شویم .. امروز احسان می گفت ”عجب زندگی ای ساخته ایم .. این ساعت بیرون می زنیم و غروب تن خسته مون رو خونه می بریم و استراحت می کنیم تا فردا صبح” و جواب شنید ”استراحت می کنی خستگیت در میره؟ من که تمام وجودم درد می کنه .. صبح و شب هم نداره ..”

قلدر می تازد و گاهی دست درازی یک نا قانع به سهم خود صدای بوقش را در می آورد .. می آییم تا شبح پارک بانوان از دور نمایان شود ..  اگر امروز روزی باشد و برنامه پیاده روی داشته باشم، کوله پشتی و تن و بدن خسته ام را بر می دارم .. روی عشقم را می بوسم و به خدا می سپارمش و می روم و غرق در سبزی و عطر سنبل و بنفشه می شوم .. و اگر برنامه پارک نباشد .. کمی بیشتر همراه احسان می مانم و بعد وارد دنیای نارنجی شرکت می شوم و روز تکراری کاری ام را شروع می کنم ..

هر بعد از ظهر .. ساعت که می گوید 16:30 شده لبخند صورتم را پر می کند .. معمولا از شرکت که بیرون می زنم صورت خندان احسان خندانم می کند و باز شمال شهر را به خدا می سپاریم و راهی غرب می شویم .. و باز خانه عشق و باز خانه خنک و باز رها شدن ..

گاهی آرزو می کنم باطری موبایل بودم حتی .. حداقل هر از گاهی 100% شارژ می شدم .. 


445


یه کمی دلم گرفته ..

گاهی از در ارتباط بودن با آدمها خسته میشم .. دلم سکوت و سکون میخواد .. گاهی گیج میشم .. گاهی رفتار درست رو نمیدونم .. گاهی راه رو گم میکنم .. چقدر پیچیدگیهای ما آدمها زیاده ..

همین ..

.

و یک مسئله دیگه ..

امروز توی پارک .. یک کلاغ .. جفت پا رفت توی کله ام ..  نمی دونم انعکاس طلایی موهام دلش رو برد .. یا مریض بود .. در هر حال حس بدی بود .. اینکه وقتی داری راه میری و انتظار نداری کسی پشتت باشه .. یک کلاغ غول آسا بیاد و از پشت خودش رو بکوبه توی سرت و تو حتی حس کنی هنوز روی کله ات نشسته .. و جیــــــــــــــــــغ بکشی و دوستت نجاتت بده !! خدایا آخه چرا؟؟ الان دقیقا قرار بود من از این اتفاق زندگیم چه درسی بگیرم؟؟


444


دیروز .. یعنی دیشب .. وقتی زهرا و مرتضی از شیرینی نخودچی های قلقلی تعریف می کردن .. وقتی احسان خاطره اولین تجربه پخت شیرینی نخود چی رو یادم اورد .. وقتی یاد خمیر قلقلی کردن تو افتادم .. اون قلقلی هایی که دست کم سه برابر قلقلی های خودم بود .. وقتی یاد صبوری ات افتادم .. که نشستی کف آشپزخانه و پا به پای دختر غر غروت خمیرها رو گنده گنده قلقلی کردی .. دلم برات یه ریزه شد بابایی .. دلم شد اندازه قلقلی های خودم ..

اصلا همین جوری .. یهویی .. دلم خواست سرم رو بذارم روی پاهات و تو با دستهای کمی زمختت موهام رو آروم ناز کنی ..

دیگه حرصت از ما در اومده بابایی ها .. من هنوز به احسان نگفتم که آخرین باری که باهات صحبت کردم کمی صدات رو کلفت کردی و گفتی ”ایشالا سال دیگه بچه بغل .. بابا من میخوام نوه هام رو ببینم .. بجنبین ...........”

و من سیاه و زرد و بنفش و سرخابی شدم .. و به روی خودم نیاوردم .. 

بابا جونی .. حق نداری بی حال بشی .. مریض بشی .. سرمابخوری .. گرما زده بشی .. اصلا حق نداری .. همـــــــــــــــیشه دنیا باید سالم و لپ گل بهی بمونی .. با اون موهای سفید شده و مرتب شانه شده ات .. دوستت دارم بابا جونی ........................ الهی خدا تا همیشه برای ما حفظت کنه ..