حتی از غذا گرم کردن آدمها می تونی بشناسیشون ..
اولی زنگ میزنه آژانس سفارش ماشین میده و تازه ظرف غذاش رو از یخچال بیرون میاره و میذاره روی حجم زیاد شعله آبی رنگ اجاق .. و بعد تا رسیدن آژانس غذای نصف سوخته و نصف گرم نشده را میل میکنه و این بین هزار کار دیگه انجام میده ..
دومی ظرف غذاش رو یکساعت میذاره روی کتری تا نرم نرم با بخار آب گرم بشه و سر فرصت غذا بخوره .. گاهی بوی تند ترشی همراه غذاش توی ذوق می زنه ..
سومی ظرف غذاش رو گاهی چند دقیقه ای زودتر بیرون میذاره تا از سرماش کم بشه .. شعله زیر ظرف رو ملایم می کنه .. اغلب همراه غذا سالاد یا ماست داره .. با آرامش غذا میخوره و با آرامش ظرف غذا رو میشوره ..
چهارمی هر روز از حجم غذاش کم می کنه تا مبادا شکمش بزرگتر بشه .. گاهی اگر حواسش باشه برای کنار غذاش گوجه یا خیار برمیداره .. یا یه ظرف ماست گنده می خره و میذاره توی یخچال شرکت .. معمولا دلش خوراکی های زیادی میخواد .. یا آبمیوه های رنگارنگ .. ولی نمیدونم چرا اینقدر راحت نیست که به خودش بیشتر برسه .. البته دختر خوبی شده و تازگی برای خودش لقمه درست میکنه و صبح ها میخوره ..
.
صبح بعد از عذرخواهی از تو به مناسبت متاهل بودنت .. راحت میگه ”از همممممممه مردا بدم میاد” به جرم اینکه اون راننده پراید کمی خنگ بود و متوجه نشد ما ایستاده ایم که او رد بشه .. نه که بایسته و زل بزنه به ما ..
انگار چیزی نشنیده بودم .. هیچ نگفتم .. در دلم سه مرد زندگی ام را مرور کردم که عاشقانه دوستشان دارم .. همسرم را .. پدرم را .. و برادرم را ..
.
کاش اینقدر راحت ”همه” را خرج نکنیم .. کــــاش !!
سایت یکی از اساتید را باز می کنی و می بینی یکی کامنت گذاشته نتایج دکترا اومده !!
دستت می لرزه .. کمی کمتر از الان .. داداش کوچولوت امسال یکی از شرکت کننده های آزمون بوده .. می پری روی گوشی و شماره اش را می گیری .. ناموفق ! .. پیام میدی جواب دکترا اومدههههههههههههه .. بدو ببین داداش ..
یادت می یاد خودت فایل اطلاعات کارت ورودی اش را براش فرستاده بودی .. چقدر جیمیل دیر بالا میاد .. دستات می لرزن .. دستات می لرزن .. دستات می لرزن .. قبل از اینکه به صفحه نگاه کنی 14 صلوات نذر 14 معصوم می کنی ..
و می بینی ..

تو عزیزدلمی که اینقدر حس های خوب بهم میدی داداش .. تنم یخ زد و گرم شد .. چشمهام پر شد .. و دستهام هنوز می لرزن .. از شوق این خوشی .. از شوق داشتن تو .. همون داداش کوچولوی اون وقت ها .. و مرد امروز ..
.
من ایمان دارم می تونستی زیر 3 بشی .. اگر سر جلسه حالت بد نمی شد و یک ساعت زودتر بیرون نمی اومدی ..
.
خدایا ! خالیه خالی ام ..
یک خانواده دارم و یک خانواده ..
یک خانواده که پدر و مادر و خواهر و برادرم هستند ..
و یک خانواده که عشقم .. ارزوی بیست سالگی ام و مرد زندگی ام هست ..
الهی تا همیشه عزیزانم را حفظ کنی ..
.
خوشحالم ..
دو شب قبل بود ..
یکدفعه دلم گرفت .. حس غریبی چنگ به گلوم انداخت و به هم ام ریخت ..
پناه بردم روی تخت و رو کردم به پنجره .. پنجره ای که فقط تاریکی پشتش بود ..
..
احسانم .. بغلم کردی و یکدفعه .. بین اون همه فکر .. یاد چیزی افتادم .. سد شکست و اشک هجوم آورد و صدای متعجب خودم بود که می گفت : وااای ! چند سال پیش همچین وقتی مکه - مدینه - بودم .......................
.
سال 82 بود .. شب شهادت حضرت زهرا .. همسفرهام، فاطمه و ساندرا رفته بودن مسجد شیعیان و من مونده بودم توی هتل .. پای تلویزیون .. ناصر عبدالهی –که خدا رحمتش کنه- ”یا فاطمه، بنت نبی” می خواند و من بی حال روی صندلی نشسته بودم .. انگار یکی کوبید بهم .. بلند شدم و چادرم را برداشتم و راهی شدم .. جماعتی ارزو داشتن جای من، همچین جایی باشن و من اینجا بودم و نشسته بودم توی هتل ..
پیاده تنها چند دقیقه راه بود .. رفتم و رسیدم پشت بقیع .. اونوقت ها هنوز مثل این روزها نبود که خانم ها ساعات خاصی از روز بتونن پشت بقیع باشن .. ایرانی جماعت .. دسته دسته و کاروان کاروان نوحه می خوندن و زیارت می کردن .. چقدر من تنها بودم !
اون شب در بین الحرمین گذشت .. حال و هوای ایرانی های نشسته بر سنگفرش بین الحرمین یاد عاشورا را برای من زنده کرده بود ..
.
دلم گرفته کمی ..
همون شب به احسان گفتم، گفتم ”چقدر بزرگ شدم” .. و فقط خودم می دونم این بزرگ شدن چقدر معنی کوچک شدن میداد !!