کنج ِ دنج

کنج ِ دنج

گاه نگار
کنج ِ دنج

کنج ِ دنج

گاه نگار

604


فضای ذهنم شلوغ و پر رفت و آمد، روزگار میگذراند ..

فهمیده‌ام باید چه کنم .. باید در درگاه ورودی مغزم .. قیف را وارونه کنم ..

.

.




میدانستی؟ دیشب .. حجم خستگی‌ات .. دلم را له کرد .. گاهی غم عالم به دلم می‌نشیند .. وقتی چشمهایت شیطنتشان را خاموش می‌کنند و پرده غم به سردرشان میکشند ..




برای سیندخت عزیزم ..



سیندخت عزیزم ..


هبوط فرشته‌ات مبارک .. 


قدمش گلباران ..




602

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

...


میدونم چند روز گذشته .. میدونم خبر تازه نیست .. ولی داغش داغه ..


خبر فوت نسـیم ِ بنیامـین .. 

به قول احسانم .. بعضی‌ها چقدر مفت می‌میرن .. چقدر مرگ ناجور همراهشون میشه .. چقدر زندگی خنده‌داره .. یا گریه‌داره .. مضحکه ..

از یک قاصدک پر و بال ریخته انتظار حرفهای خوب خوب نمیره ..

قاصدک.. دلش برای مادری سوخته که دختر 2-3 ساله‌اش رو گذاشت و رفت .. شاید هم دلش برای اون دختر سوخته .. یا شاید برای اون مرد .. که یک یادگار از عشق براش موند .. 


.


آدمهای زیادی هر روز میان .. و هر روز میرن .. زندگی همینه .. توقفی میان این آمد و رفت .. هر چی که هست .. الان دوستش ندارم .. تلخه ..

خدایا ..



شرح خبر ..




601


اصولا نمیدونم از چه تاریخی به این صفت پسندیده، مجهز .. منقش .. مصور .. واقعا الان اینجا چه صفتی باید بذارم؟ یا نکنه اینی که اینجا باید بذارم اسمش قیده؟ آه خدای من !

خلاصه اینکه من تازگی دچار صفت پسندیده‌ای به نام وقت شناسی شده‌ام ..

بذارید برم از روی فایل اکسل مطالعاتم ببینم چند روز مونده تا کنکور و بیام و باقیش رو بگم ..

خب رفتم و دیدم که 43 روز تا کنکور مونده .. و دقیقا از چند روز قبل .. با اوج گرفتن تلاش رقبا .. وقت شناسی من هم اوج گرفت و فکرم درگیر پرده و مبل و کابینت و قالیشویی مورد اعتماد و کفپوش خونه و سفر عید و .. این دست مسائل شده ..

نمیدونم .. شاید این یک حالت تدافعی باشه که دچارش شده‌ام .. دیروز درست زمانی که داشتم سعی می‌کردم بفهمم میزان اریبی درس آمار ، حرف حسابش چیه *.. توی ذهنم میز تی وی و کتابخونه و کمد دیواری طراحی می‌کردم و با خودم قرارمیذاشتم به دوستم گلی زنگ بزنم و بپرسم عموش برامون انجام میده یا نه ..

بعد درست وقتی از احسان جانم دعوت کردم چند دقیقه‌ای توی کوره‌ای به اسم اتاق که من اونجا نشسته بودم، بیاد و من از تفکراتم براش بگم و احسان جان اومد و من براش گفتم .. با تعجب من رو نگاه کرد و گفت فدا این مدلی که میگی مثل همون میز خودمونه که الان توی انباری خونه مامانت ایناس که .. و من وقتی ثانیه ای فکر کردم .. به این نتیجه رسیدم که راست میگه که .. ولی دست از تلاش و تقلا بر نداشتم و ادامه دادم:

 اصلا من کی منظورم اون مدلی بود؟ اصلا من باید شکلش رو بکشم تا ببینی .. اصلا من از این میز شیشه ای ها نمیخوام ها .. من از اونا میخوام که توی شریعتی دیدم قیمتش 2 میلیون و پانصد هزار تومان بود ها .. اصلا تو بذار من دوباره بگم منظورم چیه ..

و احسان جانم که همینطور با دقت من رو نگاه می‌کرد ...............

.

به قول آقای فامیل دور، من دیگه حرفی ندارم !!

.

حالا شاید بریم همون میز خودمون رو از انباری بیاریم و دستی به سر و رویش بکشیم و بنشونیمش بالای سالن .. تا شاید این یک سال انبار نشینی از دلش در بیاد ..

 

*میدونین یکی از علائم بدبختی چیه؟ اینکه این میزان اریبی رو دو ماه قبل فوت آب شده باشی .. بعد مرور نکرده باشی .. بعد حالا مغزت کلا منکر همه چی شده باشه .. بعله ..

 

 

 

.

یادم نیست آخرین بار که راحت خوابیدم کی بود دقیقا .. شبها که نمیخوابم .. فقط چشمها رو می‌بندم و مغزم، تازه نفس .. هنوز مشغول پردازش هست .. و صبح که چشم باز میکنم .. موتور مغزم گرم گرم مونده .. خسته شدم واقعا از این وضع ..

مغزم شده مخزن الافکار ..

فکر میکنم وضعیتی که الان دچارش هستم .. در ظاهر البته .. همان طبل بی‌عاری باشه .. نمیدونم ..

گریه دارم که باز ..