کارهایی که امروز انجام دادم :
شونصد تا CD رایت کردم ..برای سمینار ..
یک نامه دو صفحهای تایپ کردم ..
یک صورتحساب تایپ کردم .. ولی فکس نکردم .. میخواستم فکس کنم .. ولی آقایی پشت خط مدام میگفت شماره مسدووود میباشد ..
چند تایی تلفن جواب دادم ..
چند بار بغض کردم ..
چند بار در را باز کردم .. چون میزم کنار آیفون هست .. یا بهتر هست بگم آیفون کنار میز من هست .. و تمام واحدهای دیگه هم با علم به این موضوع، زنگ واحد ما رو میزنن ..
تازه اگر امروز، دیروز بود .. میگفتم پاورپوینت هم آماده کردهام ..
تازه کلی کار دیگه هم هست که باید انجام بدم .. مثلا CD ها رو داخل کاور بگذارم ..
می بینید !
من کلی کار دارم ..
البته همیشه برنامه این نیستها .. گاهی مثل چند روز پیش هم هست .. که میرسم خونه و یادم میافته از صبح سری به سرویس بهداشتی نزده بودم ..
یا روزهایی که با یک سیستم جدید سر و کله میزنم تا راه بیفته و جماعتی مشعوف بشن .. روزهایی سبک از این دست هم داریم ما ..
دوست دارم به رؤسا بگم: مهم نیست .. تایپ هم میکنیم .. رایت هم میکنیم .. تلفن هم جواب میدیم .. صبح به صبح هم که چایی دم میکنیم .. انرژیمون هم محفوظ میمونه .. ولی همچنان حقوق بیشتر هم میخواهیم .. مزایا میخواهیم و ... چرا؟ چون اگر شما نمیتونید یا میل ندارید از نیروی متخصص، کار تخصصی بخواهید .. اشکال از شماست .. نه تخصص ما ..والا .. من که عمرم رو دارم میذارم توی لحظههای این شرکت .. قرار نیست جوونیه من مفت از دست بره .. بعله ..
بغض دارم .. از اون روزهایی هست که بغض دارم .. غمگین نیستم .. ولی بغض دارم .. خسته نیستم .. ولی بغض دارم ..
بغض دارم وقتی یاد بعضیها میافتم .. وقتی یاد عطر خوشبوی مرد زندگیم میافتم .. وقتی یکی که به حرفش ایمان دارم .. میگه عالیه .. ادامه بده .. وقتی میبینم خورشید، زمستون رو دست انداخته و با تمام قوا می تابه ..
بغض دارم و یک دنیا .. یا نه .. هزار دنیا .. یا .. دنیا دنیا به فرداها امیدوارم ..
بغض دارم و دلم آغوش خوشبوی شوهرم را میخواد .. که مثل همه این روزها .. وقتی میرسیم خانه .. قبل از اینکه پالتوی سفت و سخت را روی جالباسی آویزان کنم .. اویزان آغوشش میشم و انرژی میگیرم ..
و الان بغض دارم .. و کاسه پلک پایینم پر از اشکه و منتظرم غروب بیاد و بوی خوش عشقم برسه و دلتنگیها رو روی شونههاش خالی کنم ..
.
.
یادم میمونه که من میتونم .. میتونم ..
عزیزم ..
زندگی همان 4 فصل را دارد .. بهار شکوفا .. تابستان پر ثمر .. پاییز غم انگیز و زمستان سرد ..
میآید روزی که پنجمین فصل تو به انتها برسد .. فصلی که فقط مجالی کوتاه برای خودنمایی دارد .. و تو میمانی و ایمانی که خورشیدگونه بر تو میتابد .. و تو میمانی و همان 4 فصل .. که همه نشانهای از فصل یکرنگی و آرامشند ..
عزیزم ..
نفسی تازه کنی .. باز بهار میآید و گل وجودت شکوفه میزند ..
کمی بهار را کنار زده باشی خیالی نیست .. بهار منتظر مانده .. درست پشت پلکهایت .. کمی استراحت کن و بعد چشم باز کن .. بهار منتظر است ..
عزیزم ..
گاهی وقتها .. با خودم فکر میکنم “ یعنی به خونه میرسم ..”
وقتهایی مثل دیشب! سر کلاس حل تمرین .. وقتهایی مثل دیروز .. که بعد از صدای دستگاه کارت ساعت .. که تمام شدن ساعت کار را اعلام میکنه .. بدو میرم تا به متروی دوست نداشتنی برسم .. و بدوم تا کلاس .. تا صندلی ردیف اول .. با یک متر فاصله از وایت برد .. و بنشینم و ذهن و مغز خسته و لهیده و غش کردهام را با خواهش و التماس و شکلات و آبنبات بیدار نگه دارم .. شاید دو خط بیشتر در خود جا بده و من .. در برابر خودم سربلند بشم .. وقتهایی مثل دیروز .. که ساعت 8 تا 8:15 شب اندازه یک سال بگذره و من همینطور که با مداد قرمز رنگم حل مسئله را روی صفحه خالی دفتر مینویسم .. بغض کنم و بگم خدایا .. ببین چقدر داره سخت میگذره .. ببین خدا .. و اشک را قورت بدم و باز تمرکز کنم .. و چشم بدوزم به اثر ماژیک .. که تند و تند تبدیل به فرمول میشه .. و من گاهی اینقدر کند میشم که از دنبال کردن فریمهایی از این فیلم متحرک جا میمانم .. و به خودم میام و می بینم تخته پر شده و من چند ثانیهای .. با چشم باز .. خواب بودم ..
این روزها .. سخت، سخت میگذرن .. از برنامه به شدت عقبم .. برنامهای که رسیدن به اون رویایی هست که میل دارم دست یافتنی باشد .. روز را با فکر کردن به شب .. و جزوههای ولو شده روی یکی از دو قالی سالن میگذرونم .. و شب .. آرزو میکنم کاش روز بود .. و من توان بیش از این داشتم و مینشستم پای این چند برگ و اینقدر میخوندم تا تصویر گنگ و مبهم این صفحات، بشن ملکه ذهنم ..
ایمان دارم میتونستم بهترین باشم .. ایمان دارم .. ولی زمان ندارم .. وقت ندارم .. و روح و روانم خرد و خسته این بی وقتیست ..
.
ایمان دارم وهنوز .. کشان کشان .. خستگیها را دنبال خودم .. روی زمین میکشم .. تا دو ماه دیگر .. دو ماه مانده تا روز موعود .. 60 روز ..“ ناگهان .. چقدر زود دیر میشود ..”
یاد سال آخر دبیرستان افتادم .. اون وقتها که تا صحبت مهاجرت میشد .. رگ غیرتم قلمبه می شد و عِرق ملی دست از یقهام بر نمیداشت و میگفتم ابدا .. چطور بذارم و برم .. چرا باید برم .. بهشت برین همین جاست که زمیناش جلوی چشمهام گسترده شده ..
.
حالا از کجا بگم؟ که باز غرنامه قاصدک نوشت بر زبانم جاری شده .. حالا از کجای اینجا بگم .. که روحم شاد بشه ..
.
کاش حداقل زمانی از تاریخ این جا رو میدیدم .. که میگن فرهنگی بوده و ادبی .. نه این ولوله پر صدا ..
.
همین .. اگر ادامه بدم خیلی تلخ میشه ..