از چند روز قبل قرار گذاشتیم بعد از مدتها دور هم جمع بشیم .. با گروهی از دوستان هم دورهای لیسانس ..
اولویت من یک روز در هفته یا نهایتا ظهر پنجشنبه بود .. که مورد قبول جمع نبود .. برنامه شد جمعه صبح .. به صرف صبحانه ..
بار اولی بود که در یک قرار صبحانه دوستانه شرکت میکردم .. اتفاق بامزهای بود ..
میز از قبل رزرو شده بود .. و این یعنی ما همراه خیل عظیم جماعت پشت درهای بسته رستوران، به انتظار جای خالی نبودیم ..
5 نفر بودیم .. از 27 تا 31 ساله ..
دو نفر متاهل .. هر 5 نفر شاغل .. با گرایشهای شغلی متفاوت ..
بهار، مهندس برق .. بعد از مدتی فعالیت در زمینه رشته تحصیلی، در حال حاضر حسابدار هست .. و میل داره در صورت ادامه تحصیل، رشته حسابداری را انتخاب کنه ..
ملیکا، مهندس برق .. بعد از پشت سر گذاشتن تجربه کاری در چند شرکت .. در حال حاضر کار خودش را راه انداخته و قصد داره مکانیک بخونه ..
لیلا .. مهندس برق .. شاغل در زمینه تحصیلات .. قصد ادامه تحصیل نداره .. ولی میگه اگر تصمیم بر ادامه تحصیل بگیرم .. ترجیح میدادم تربیت بدنی بخونم ..
فاطمه .. مهندس برق .. شاغل در زمینه تحصیلات .. کار شرکت سنگین و پر مسئولیت هست و فعلا قصد ادامه تحصیل نداره ..
قاصدک .. مهندس برق .. شاغل در زمینه تحصیلات .. اگر به دوران دبیرستان برمیگشت طراحی یا گرافیک میخوند و بچه ها معتقد بودن برای همچین رشتههایی ساخته شده .. ولی الان از وحشت یک تغییر بزرگ .. قصد داره صنایع بخونه ..
و خود ما به این روند و این تغییر میخندیدیم .. شاید تلخ ..
.
.
از کار گفتیم .. از ازدواج گفتیم .. از شکاف نسل دهه شصتیها با دهه هفتادیها .. از کار سنگین .. از حقوق پایین .. از مزایای کم .. از تو.افق ژنـ...و .. و از آرزوهایی که هنوز در قلب خود پنهان داریم ..
صبحانه خوردیم و ساعت 11 را گذشته بود که از رستوران خارج شدیم .. و هنوز عدهای .. پشت درهای رستوران .. منتظر خالی شدن میز .. و صرف صبحانه بودن .. آفرین به این صبوری :))
دیدهای بعضیها رو ..
لباس خونه که تنشون باشه .. خودمونی و دوست و صمیمی هستن .. خودشون هم برای خودشون چای لیوانی میریزن ..
لباس اسپرت که تنشون باشه .. شاد و سرحال و پر انرژی و پر جنب و جوش و دوستانه هستن .. میتونی توی ظرفهای یک بار مصرف هم ازشون پذیرایی کنی ..
لباس رسمی که تنشون باشه .. با اتیکت و زاویه دار هستن .. خشک و عصا قورت داده .. فنجون قهوه رو به استکان کمر باریک چای ترجیح میدن .. نرم برش میدارن و اگر خانم باشن، انگشت کوچیکه دستشون را سیخ نگه میدارن و مراقبن رژ لبشون تکون نخوره .. و اگر آقا باشن .. پا روی پا میندازن و توی مبل فرو میرن و به موفقیتهای کاریشون مینازن و قهوه مینوشن ..
آدمها همونها هستن .. ولی با تغییر رنگ و جنس و دوخت لباسهاشون .. رنگ عوض میکنن .. نقش عوض میکنن .. و تو میمونی الان این آشنا که روبروی تو هست، در کدام نقش از نقشهای خودش فرو رفته .. چرا؟
خوشا به حال تک رنگهای دنیا :)
تا باری بر درخت بود .. مجال عکاسی نبود ..
حالا درخت سبکبار است و آماده خوابی تا بهار .. و ثمره یکسال عمرش در سبد ..
بفرمایید .. محصول باغچه خانه عشــــــق !

ای بمیری بِن تِن .. ای بمیری که من امروز ضعف اعصاب گرفتم ..
بس که این پسرک آقای همکار از صبح علی الطلوع کارتن و بازیهای تو رو در اشکال و صور مختلف از پدرش طلب کرد ..
من که نمیدونستم تو اصلا چی هستی .. کی هستی .. الان اسمت رو از گوگل پرسیدم و مدل به مدل عکسهای تو رو با ژستهای مختلف چید جلوی روی من و گفت بیا .. اینم BENnn 10

از اونطرف احسان امروز از دست نوه همسایه پایینی شاکی شده .. یک دختر نمیدونم چند ساله کوچولو .. با قدرت جیغ 130 دسی بل .. یعنی در این حد ..
کلا انگار وقتی ما نیستیم توی اون خونه کلی خبر هست .. و همینکه ما میرسیم .. همه خاموش میشن !!
کلا همچین زوج با اعصابی هستیم ما :))
از همین تریبون .. برای همه شما والدین محترم .. طلب صبر میکنم ..
برداشت من از چیزی که خواندم .. یک حق مسلم را از دست دادیم .. و کلی حق مسلم و طبیعی را باز پس گرفتیم ..