صبح به زور سیب سبز رو انداخت توی کیفم ..
امروز نهار ندارم .. وعده شام چُنان قاصدک سیری ناپذیری میشم که هر چی روی سفره هست را نوش جان میکنم – مؤدبانه بلعیدن – و ته قابلمه، چیزی برای ظرف غذای فردا نمیمونه .. حالا الان گشنهام اساسی .. بسته نصفه بیسکوییت کرمدار ساقه طلایی را از کیفم بیرون میارم .. تموم که شد .. میرم سراغ شکلاتهای تلخ پارمیدا .. بعد میرم سراغ بیسکوییتهای روی میز شرکت .. بعد اگر سیر نشدم و جایی شکلات و بیسکوییت دیگهای نبود ..میرم که سیبام رو بخورم :)
همچین انسان سیب دوستیام من !!

وقتی میخوای مسیرت را عوض کنی، راهت را عوض کنی .. راهنما میزنی .. تا جماعت سواره پشت سر و کنار دستت از تصمیمت باخبر بشن .. شاید چشم به حرکت تو دوخته باشن .. شاید ادامه حرکت اونها به تصمیم بعدی تو وابسته باشه .. مبادا بیتوجهی تو .. یا خودخواهی تو .. در خبر کردن بقیه .. به قیمت از دست رفتن سلامتی خودت و کلی آدم دیگه تموم بشه ..
زندگی هم همینه، نیست؟ هر قدر هم مرکبت را جدا کرده باشی .. خونهات را جدا کرده باشی .. همسفرت را جدا کرده باشی .. باز در مسیری پیش میری که تنها مال خودت نیست .. با راه خیلی ها مشترکه .. و خیلی ها اطرافت هستن که تغییر مسیر ناگهانی تو آزارشون میده .. خیلیهای مهم مثل خانوادهات ..
.
همین!
صبح .. وقتی هنوز خورشید از زیر خاکستر شب سر بیرون نیاورده بود .. وقتی مشغول خشک کردن موهای خوش حالت و نرمش بود .. زدم به فاز کودکی .. روی نوک انگشتهای پاهام ایستادم .. تا قدم بهش نزدیکتر بشه .. و دستهام رو روی شونههای مردونهاش گذاشتم .. شیطونی کردم و شدم دخترک لوسش .. یه بوسه روی گونه نمدارش گذاشتم و ازش قول گرفتم .. یه ساعت سوآچ .. جزو خرید عیدم باشه .. جزو خرید عیدم ها .. نه کادوی عید ..
چقدر منتظر عیدیم ما .. انگار وقتی بیاد .. در، که نه .. دروازهای به روی زندگیمون باز میشه .. و ما .. همراه زندگی .. به روزهای خوشرنگ فرداها دوخته میشیم :)
.
دیشب سالگرد ازدواجمون خاص گذشت .. خاص و خودمونی ..
شام مهمون بهترین رستوران شهر نبودیم .. مهمون دستپخت قاصدک بانو بودیم .. نه به صرف فسنجون مثلا .. به صرف ماکارونی فرمی با سویا و رب فراوون و دورچین میگو .. و سالاد سبز سبز .. مجموعهای از کاهوی پیچ و کلم بروکلی .. بدون گوجه .. چون گوجه نداشتیم و یادمون نبود سر راه بخریم .. و کمی شله زرد به عنوان دسر ..
تا آقای خونه کمی به چشمهای خسته از بیداری شب قبلش استراحت بده .. قاصدک سه ساعت تموم وقت گذاشت و یه ماکارونی پخت .. با ته دیگ سیب زمینی قلبی .. چند تا قلب کوچولوی بامزه با قالب شیرینی، قالب زدم و وسط قابلمه پلو پز چیدم و بعد جاهای خالی رو با ماکارونی پر کردم .. تا مبادا قلبها نیم میلیمتر از جاشون حرکت کنن ..
همیشه همه چیز با اصول و قواعد ذهنی تو هماهنگ نیست .. میشه سالگرد ازدواج باشه یا روز تولدت .. و تو جشن نگیری .. لباس خاص نپوشی و شاداب نباشی و خوابت نیاد .. همه دنیا یادشون نباشه بهت تبریک بگن .. ولی این از خاص بودن تو کم نمیکنه .. حتی حوصله نداشته باشی رژ گونه رو برداری و یه رفت و برگشت روی گونهات بکشی تا رنگ به صورتت برگرده و عکسی بندازی .. برای یادگاری .. این برای تویی که درگیر ساعت تولد .. ساعت بله گفتن سر عقد .. ساعت رفتن به سمت سالن عروسی .. و هزار و یک لحظه خاص زندگیت هستی .. عجیبه .. خیلی عجیب .. ولی شدنیه ..
92 سال عجیبی بود .. میگم بود .. چون مناسبتهای ما تمام شد و بقیه روزهای سال میان و میرن و ما مناسبت خاصی نداریم جز یک روز در آذر .. که یادآور خاطرهای قشنگ برای من و احسان هست .. سال عجیبی بود .. که از اینهمه مناسبت .. فقط روز تولد احسان .. در سفر یک روزه به شمال عکس انداختیم .. و از کیک تولد من .. و از سفره شام دیشب .. همین! و به خودمون قول دادیم تا قبل از عید، خوشگل کنیم و بریم آتلیه و چند تایی عکس بندازیم .. و یکی دو تا عکس مناسب .. برای دیوار خالی سالن .. تا حتی وقتی خونه نیستیم .. تصویر ما .. و خوشبختیمون .. و عشقمون به هم .. روی دیوار بشینه و جُم نخوره .. فقط این بین .. نمیدونم چرا من ِ عشق عکس .. نخواستم تصویرم را در روز تولد سی و یک سالگی .. و چهارمین سالگرد عقد .. و چهارمین سالگرد عروسی .. ثبت کنم .. واقعا چرا؟
جشن معمولی دیشب .. خاص بود .. احسان بود و من .. کنار هم .. کنار سفره .. حتی میل نداشتم راحتیمون .. و لباس خونه راحتمون .. با نشستن پشت میز، به ناراحتی و معذب بودن برسه .. پتوی هزار رنگ رو کشیدیم روی دوشمون .. چون از درز پایین در سرما میاومد .. و نشستیم و شام خوردیم .. و من خدا رو شکر کردم .. که احسان .. عشق من .. مرد زندگیم هست ..
خیلی دوست دارم بتونم مطالب وب قبلی رو به اینجا اضافه کنم .. اما چطورش رو نمیدونم ..
کاش میشد سر تاریخ سیستم رو گول مالید :)
اگر راهی بلدید به من هم یاد بدید لطفا :)
متشکرم ..