کنج ِ دنج

کنج ِ دنج

گاه نگار
کنج ِ دنج

کنج ِ دنج

گاه نگار

555


مهم نیست .. اگر تعریف از خود حساب بشه ..

مهم نیست .. اگر غرور بی‌مورد حساب بشه ..

مهم نیست .. اگر خود بزرگ‌بینی حساب بشه ..

مهم نیست .. حتی اگر تعارف حساب بشه ..

مهم نیست .. حتی اگر بیننده یا شنونده‌ای پوزخندی بزنه و بگذره ..

مهم نیست ..

مهم این هست که من .. به شعور خودم .. و به فهم خودم .. ایمان دارم .. و این واقعیتی هست که بعد از این هرگز انکارش نمیکنم ..

 


 

                                                                          قاصدک ..

                                                                          هجده قدم مانده به سی و یک سالگی!




554


عدسی دو چشمت را که خوب پاک کنی .. نگاهت را که تغییر دهی .. پیش فرض و پس زمینه و بک‌گراند و این قبیل ابزار را که کناری پرت کنی .. احساس و وابستگی و ذهنیت را که ندیده بگیری .. امواج قلبی را که فیلتر کنی .. تازه می‌بینی ..

تــــــــــازه، می‌بـینی ..







553


روزگار هم احمق است .. مثل خیلی از آدمها ..

درست وقتی تنهایی لحظه مرگ توست .. دست عزیزت را می‌گیرد و می‌بردش .. شده تا یک قدم آنطرف‌تر ..  و یک لگد حواله احساس تو می‌کند و تو پرت میشوی در چاه تنهایی ..


درست وقتی دلت چلچراغ احساس میخواهد .. برق می‌رود .. و تو می‌مانی و احساسی که لمس شدنی نیست ..

درست وقتی نباید .. ”باید” قد علم می‌کند ..

.

عجب دنیای وارونه‌ای ..

لعنت یعنی چه؟ اگر یعنی تمام حرفهای بد، پس لعنت نثار این روزگار و ساز ناکوک‌اش ..





552


جماعت دوستان! کلا بی خیال همه مسائل و مصائب و مراحل و مناظر و ـ هر چی کلا بر وزن مفاعل هست ـ ..

مونده‌ام بعد از این به جای عبارت ناصحیح و نامأنوس مـــ.رگ بر آ.مـر.یکا .. چی بگم اموراتم به خوشی بگذره !

یعنی مونده‌ام هـــــــــ-----ا !!







551


همین الان توی دلم به یکی دیگه از خصائص بدم اعتراف کردم ..

کارم را یه وقتی دوست داشتم .. ولی الان مثل گرسنه‌ای هستم که غذای بی نمک و بدون طعمی را میخورد .. که فقط  چیزی خورده باشد .. که گرسنگی رفع شود .. ولی هر لحظه دلش بیشتر به هم می‌پیچد .. از این اجبار خود خواسته ..

خب .. کارم را دوست ندارم .. و قبل از آن جای میزم را دوست ندارم .. تنها زحمتی که برای حل این ناراحتی کشیده‌ام .. این بوده که اعلام کرده‌ام ”کاش بشه جای من تغییر کنه” چرا ”کاش” ؟ چون خودم میدانم خیلی قبل از آمدن من به این شرکت .. جای افراد تعیین شده و پارتیشن بندی صورت گرفته و تغییر جای من .. یعنی تغییر کل شکل و شمایل و طراحی داخلی!

درد ماجرا اینجاست که لابد من خودم را اینقدر مهم نمی‌بینم که قویاَ نیاز به این تغییر جا را پیگیر باشم .. من سخت بودن ِ بر هم زدن این شکل و شمایل را .. در ناخودآگاهم .. قوی تر و مهم‌تر می‌بینم ..

و این اشکال ماجراست!

من در طبقه‌بندی ذهنم .. همکاری که سالها قبل از من به این شرکت آمده را محق می‌دانم که درآمد بالاتری داشته باشد .. احترام بیشتری داشته باشد .. جای بهتری داشته باشد .. رتبه بهتری داشته باشد .. هر قدر هم که در ظاهر نظری غیر از این داشته باشم، ولی همین ناخودآگاه، باعث شده پویایی اولیه را نداشته باشم .. در کار خموده باشم .. و خودم مانعی باشم برای پیشرفت خودم در کار ..

کاش ذهنم مثل یکی از دستگاههای اطرافم .. دستور و راهکاری برای برگشتن به default factory داشت ..

مشکلم با احترامی که ناخودآگاه برای اطرافیانم قائل هستم، نیست .. مشکلم سدی هست که در برابر خودم علم میکنم ..

مشکلم وقتی است که من به اجبار میل به حفظ برتری بقیه دارم .. و ناخودآگاه خودم را سرکوب میکنم ..

مشکلم شکسته نفسی احمقانه‌ای هست که بسیار به آن دچارم ..

مشکلم وقتی هست که رئیس از کار و ظرفیت بالای من تعریف میکند و من عذاب وجدان دارم که چرا از فلانی حرفی نزد .. و شاید ناخودآگاهم همین موقع دست بکار می‌شود .. و می‌رسد روزی مثل امروز .. که حافظه‌ام حداقل‌های کار را هم به یاد نمی‌آورد ..

.

و من .. خودم .. می‌شوم منبعی که به همه .. امواج کوچک دیدن مرا صادر می‌کند ..

.

چرا این دنیای به هم ریخته و بی سر و ته .. به اینجا که می‌رسد .. اینقدر منظم می‌شود که باید یک سال کار کنم .. تا یک ماه مرخصی داشته باشم .. یک ماهی که با تک تک سلولهای خسته‌ام .. به آن نیازمندم .. برای یک بازسازی ..

.

کاش ذهن بقیه هم .. مثل یکی از دستگاههای اطرافم .. دستور و راهکاری داشت برای برگشتن به default factory .. چقدر لازم داشتم باز خودم را از نو برای همه تعریف کنم ..