باز صحبت درامد کم و مخارج بالا بود ..
گفت خسته شدهام ..
و من این خستگی رو میفهمیدم .. ماجرایی ادامه دار و بیپایان ..
گفتم دو راه داریم برای اینکه این مسئله حل بشه .. یا کارفرما تغییر کنه و دستمزد و حقوق ما را بالا ببره .. یا ما تغییر کنیم و فکری به حال خودمون کنیم .. وگرنه این ماجرا تا ابد همینطور باقی میمونه ..
.
میخواستم بگم .. عزیز من .. هیچ کس خودش رو مسئول رفع خستگی من و تو نمیدونه .. اگر میتونی .. دست روی زانوهات بگذار و بلند شو .. اگر نمیتونی .. نه! .. نتونستنی وجود نداره .. تو میتونی .. پس دست روی زانوهات بگذار و بلند شو ..
.
هی زمستون! نخوری آبان دوست داشتنی من رو .. بذار آبان بودنش رو با همه وجودم حس کنم .. به وقتش نوبت دی و بهمن هم میرسه !
قاصدک ..
10 قدم مانده تا سی و یک سالگی !
رفت دنبال علائقش ..
اخم بقیه را با لبخند جواب داد ..
اشک و آه مادر را تاب آورد ..
و در برابر هر احساس کنترلگری، ایستاد !
.
اولویت اولش پول نبود، حرف مردم نبود .. بالندگی بود .. رسیدن به کمال بود .. مبارزه با موانع بود .. مطرح شدن بود .. کشف و کنکاش خودش بود ..
هر چه بود .. اولویت اولش پول نبود، حرف مردم نبود ..
حالا .. هزار بار شکر .. هم هر چه میخواست به سویش روانه شده .. و هم پول .. و هم حرفهای رنگارنگ مردم ..
.
من .. – جسارت اعترافم خشکید -
.
سی و یک سالگی .. دیر است برای تغییـــــــــــــــــــــــــــر؟ آیا؟؟
.
آه! راستی !
این منم ..
قاصدک..
11 قدم مانده تا سی و یک سالگی !
یکی دو روز قبل عقدش بود ..
با همخانهاش ..
بعد از یک دوستی عمیق و گسترده دو ساله ..
میدانم هیچ فشاری برای این ازدواج نبوده ..
میدانم تا هر وقت میخواستند، میتوانستند به زندگی بدون ازدواج ادامه دهند ..
میدانم هیچ طعم ناچشیده ظاهریای نبوده ..
مگر حس کاملتر کردن یک ارتباط ..
حسی که مفهومش شاید این بوده ” بی تو هرگز ! ”
.
تا حالا نمیدونستم پتی بور وانیلی* .. با آب .. چه طعم دلپذیری داره - آیکون یکسری قلب .. دور دیدگاهِ جدیدِ قاصدک -
.
.
خدا رو خوش نمیاد اگر ثبت نکنم که ” امروز منت بر سر خودم گذاشتم و رفتم آزمایش دادم ..”
* این پتی بور دستبرد خورده! .. قرار بود تبدیل بشه به دسر پان اسپانیا .. که قسمتش نشد .. و الان شده نهار امروز قاصدک .. به همراه یک لیوان آب .. نوش جونم !
.
آه ! راستی .. اول آبان رسید .. به امید بهترینها ..
قاصدک ..
14 قدم مانده تا سی و یک سالگی!
چه بد! من اگر نخوام کامنتدونی وبلاگم این مدلی باشم باید اصولا به کدام مسئول پیگیر!!! شکایت ببرم؟!!
نه واقعا !! نه بابا بیدارم ! میدونم اینجا کجاس و من کیام !
گفتم شــــــــــــــاید .. شـــاید ...
سفره کلمات را باز میکنم .. در بشقاب هر کسی چیزی میچینم .. بررسی میکنم .. چک میکنم .. سبک و سنگین میکنم، رنگ و لعاب کنار هم بودن کلمات را ..
گاهی کلمهای را حذف میکنم و چیزی دیگر به جایش میگذارم .. بلکه با کل محتویات بشقاب هماهنگتر باشد .. خوش طعم باشد .. مزه شور و ترش و شیرینی کنار هم بنشیند .. و مبادا ظرفی طعم تلخی بدهد ..
میچینم و برمیدارم .. میچینم و برمیدارم .. و باز هم .. و باز هم ..
.
خسته شدم .. بس که چیدم و فکر کردم و چیدم ..
خسته شدم .. بس که با همه وسواسم .. طعم حرفهایم را دوست نداشتی ..
خسته شدم .. بس که طعم و ظرفی که پیش رویم گذاشتند باب دلم نبود ..
همه ظرفها .. همه کلمهها .. مال شما ..
.
من حرفهایم را در چشمهایم میریزم .. سرریز که میکنند .. زلال و پاک .. پایین میچکند .. حرفهای من .. اشکهای من است ..
حرفهای من .. همین هاست که گوشه چشمانم .. فشرده و ملتهب و بی قرار .. منتظــــــــــــــــرند .. نگاهی به نگاهم بیندازی ..
تا .. جــــاری شوند ..