یه چیزی خیلی سخته ..
اینکه به این باور برسی که همه .. حتی عزیزانت .. حتی انها که به گوشهی دلت گره خوردهاند .. حق دارن راه خودشون رو برن .. حق دارن طبق رویاهاشون زندگی کنن .. حق دارن به شادی خودشون هم فکر کنن .. حق دارن راه را اشتباه برن حتی – از نظر تو – و حتی سرشون به سنگ بخوره و باز برگردند ..
ادمها حق دارن .. که کمتر نگران لرزیدن دل تو باشن .. کمتر دلواپس دلواپسیهای تو باشن .. آدمها حق دارن نعمت زندگی را آنطور که میخوان مصرف کنن .. نه اونطور که تو میخوای ..
چقدر سخته .. با همهی آموزههای اول تا حالای این زندگی .. این آداب و رسوم .. و این عرف .. به این باور رسیدن ..
هر روز بعد از ترک شرکت .. یک مسایقه توی ذهنم راه میافته .. که تنها شرکت کنندهاش خودم هستم ..
بریم و برسیم به خونهی دورمون و من فقط برسم لباس خانه تن کنم و برم توی آشپزخانه ..
افطار آماده کنم و شام بپزم و ظرف بشورم و ... و نیم ساعت به افطار سفره بچینم و چند دقیقه به افطار چای بریزم و نوای اذان جاری بشه و من هنوز .. هنوز .. ته دلم برای افطارهای زمان دانشجویی و حس و حال روحانی آن روزگار تنگ باشه ..
برای قرآن خواندنهای آن روزها .. شب قدر آن سالها ..
و من هیچ دوست ندارم هر سال ماه رمضان حسرت سالهای دور را بخورم ..
.
حس سردرگمی دارم .. حس تعلیق .. حس نچسب ِ ندانستن ..