میشه گفت اولین پاداش را از کار جدیدش گرفته بود .. خیلی خوشحال بودم .. اصولا وقتی میبینم زحماتش نتیجه میده ذوق میکنم ..
نرسیده به ونک .. گلهای آقای گل فروش توجهام را جلب کرد ..
و چند ثانیه بعد من بودم و نگاه موشکافانه به گلهای رنگ و وارنگ .. میخک .. رز مینیاتوری و ... و در آخر یک دسته گل از گلهایی که اسمشون رو نمیدونستم .. به رنگ سفید برفی .. براش خریدم .. و اونقدر محو گلها بودم که یادم رفت اسمشون را بپرسم ..
.
حالا گلها با ساقههایی کوتاه و بلند .. میان تنگ کوچک ماهی عید .. روی میز وسط مبل جا خوش کردهان ..
.
گلدان متوسط و ظریف و خوشگل و خِپلو ببینم حتما میخرم .. قول میدم ..
.
دیروز افطار مهمان همسر جان بودیم .. به صرف کله پاچه .. شیرینی پاداش ..
دیروز سردرد رسما بر شیپور جنگ دمیده بود و بیخیال حال و احوال ما نمیشد ..
.
کار همسر جان بیشتر از معمول طول کشید و من حتی با فکر کردن به تنها رفتن تا خانه دچار ضعف اعصاب میشدم .. و فکر کنم همین حس .. باعث بشه تا شخصا خط تاکسی فلان جا تا خانه را راهاندازی کنم تا هم محلهایها از مصیبت مترو و اتوبوس اون منطقه خلاص بشن ..
سر صبر دونه دونه کت و شلوارهای آریـ.ن رو چک کردم و برای همسر پسندیدم .. روی سِت جدید روتختیهای فوق گرون تی.تی دست کشیدم و همونجا پرونده خرید روتختی رو توی دلم مختومه کردم ..
دلم هیچی نخواست که بخرم .. جز کتاب ..
حسابم رو چک کردم و با دیدن مانده حساب چشمهام گرد شدن و محترمانه کارت بانکی را توی جیب کیفم گذاشتم و بیخیال شهر کتاب و خرید کتاب شدم ..
پیاده رفتم تا دبنـــ.هامز .. تا وقت بگذره .. چند تایی پیراهن پسندیدم و از دیدن رقمها .. تغییر سلیقه دادم و به این نتیجه رسیدم که نباید چیزی بپسندم ..
و آرام آرام آمدم تا محل قرار با همسر جانم ..
.
توی ماشین که نشستم بغض رسیده بود زیر بینیم .. گشنه بودم .. تشنه بودم .. سردرد داشتم و ...
و عاقا این همسر جان یه “چی شده خانومی ؟” با محبت گفت و چشمهای مشکیش رو به چشمهای گریهئوی ما دوخت و خلع سلاح شدیم .. و تمام قهرهای درونیم رفتن یه جایی محو شدن و دنیا گل و بلبلی شد ..
.
رفتیم خرید مایحتاج و ملزومات بازی فیــ.نال .. و چند دقیقه مانده به افطار رسیدیم خونه و سریع سفره آماده شد و نشستیم تا شنیدن نوای اذان ..
.
دلم برای مســ.ی سوخت یه کم .. ولی حق به حقدار رسید ..
.
بازی دیشب رو ندیدم .. ساعت 23 بود که چشمهام باز شد و فقط نتیجه رو 2-1 به نفع برزیل پیامک زدم و باز خوابیدم ..
ته دلم حس میکردم این برزیل توان بردن هلند رو نداره .. ولی دوست داشتم حتی به قیمت از دست دادن امتیاز، بزنم برزیل میبره .. شاید به خاطر اون پسر کوچولویی که دستهاش رو برده بود پشت عینکش و اشکهاش رو پاک میکرد .. شاید به خاطر همهی اونهایی که چشم دوخته بودن که باز نفس کشیدن اسطورههاشون رو ببینن .. و صبح متوجه شدم که باخته ..
حالا من ِ قاصدک .. منتظرم تا ببینم این تیم .. کی دوباره تیم میشه ..
این بازیها برای من فقط چند دقیقه توپ بازی نبوده .. معادلات ذهنی من خیلی جاها به هم ریخته .. خیلی جاها درسهای خوبی گرفتهام .. و خیلی جاها برای مسائل خودم انگیزه گرفتهام ..
خودم دوست ندارم اینقدر به این بردها و باختها اهمیت بدم .. ولی ناچارم .. این 90 دقیقهها و بیشترش و ضربات پنالتیش .. مثل خیلی از لحظات زندگی عادی ما آدمهاست .. که نشان دهنده تلاش و سخت کوشی روزها و لحظههای زیادی هستن .. مثل چند ساعت کنکور .. که نتیجهش .. نشان دهنده یک عمر تحصیلی هست .. مثل یک جمله حرف پخته .. که از یک عمر تجربه خبر میده ..
مثل خیلی نشانهها .. که تاریخی پشت سرشون ردیف شده ..
.
سرم مرموزانه درد میکنه ..
برد بیکلاسانه آلمان را نمیدونم باید تبریک بگم .. باید تسلیت بگم ..
خودم برد آلمان را پیش بینی کرده بودم .. با نتیجه یک- هیچ ..
ولی واقعا 7 تا گل خیلی دیگه لوس بازی بود .. چه خبر بود خب ..
با اینکه به نظرم برزیل با خوش شانسی تا اینجای بازیها رسیده بود، ولی باز دلم برای باخت عمیقشون عمیقا سوخت ..
.
فکر کنم ما اگه بودیم .. با اتوبوسمون بهتر جلوی آلمان بازی میکردیم ;)