اطلسی عزیزم .. دلم بیشتر از هر چیز برای برق نگاه پر از زندگی تو تنگ شده بود .. و شیطنتهایی که میدانستم هست .. جایی پشت لبخند مهربانت ..
اگر لطف تو نبود، شاید روی آن را نداشتم که قراری بگذارم .. چون میدانستم روز کاری هست و شما نیاز به استراحت دارید ..
ممنونیم از شما .. که چند ساعت پر از خاطره دوستانه و شاد و پر محبت را برای ما ساختید ..
و امیدوارم فرصتی برای جبران مهربانی تو و همسرت داشته باشیم ..
دوستدار تو
قاصدک
رفتیم و برگشتیم .. و انگار همه چیز یک رویا بود ..
یک رویا .. که تازه بعد از اخرین نماز داخل صحن .. کم کم باورش کردم .. و وقت خداحافظی با همهی وجود اشک میریختم و دوست داشتم زمان متوقف شود و من هنوز روبروی ضریح .. با فاصله چند متری مانده باشم و حجم عظیم حال خوش ماندگار باشه .. یک رشته کوه غم برده بودم و دو روزی حال خوب داشتم و درست وقت بازگشت بود که حس کردم چقدر زود .. چقدر زود ما را راهی کردی ........
و تنها وقتی دل کندم .. که به دلم افتاد بگویم همه چی را سپردم به خدا و به شما ..
.
فضای خلوت و سبز و روحانی اطراف ضریح .. و سرداب .. که انگار انجا مشت مشت انرژی مثبت به سر و روی زائر میپاشیدند ..
روز دوم .. بعد از نماز ظهر بود .. وقتی سرداب خلوتتر بود .. وقتی بدون سختی خودم را به آن دریچه رو به بهشت رساندم و وقتی دستم را از بالای فضای شیشهای، به داخل محوطه حفاظت شده بردم ................ و من مانده بودم و احوالی که نمیدانستم چیست ..
ممنونم از میزبانی شما .. مثل همیشه سنگ تمام گذاشتید ..
.
در حد توان روحی روزهای تیر پارسال را مرور میکردم ..
چه روزگاری بود .. کی واقعا این “حسرت روزهای گذشته را خوردن” دست از سر روزگار ما بر میداره ..
.
دلم برای بعضیها خیلی تنگ شده .. برای دوستهایی که مدتها هست نیستن .. برای سمیرا .. برای مژگان .. برای خانم خانما .. برای کامنتهای سیندخت .. مهربانو .. انرژی مثبتهای گنجشک .. برای شکیبا .. برای بودنهای بانو ..
دلم برای پارسال تنگ شده ..
.
همهی شمایی که ازتون بیخبرم .. امیدوارم هر جا هستین خوش باشین ..
.
دیروز اومدن و دو تا قالی وسط سالن را بردن برای شست و شو .. بعد از سم پاشی آشپزخانه .. محتویات کابینتها کنج سالن چیده شده و هنوز مردد هستم عملیات سوسکِ ریز کشون ما به ثمر رسیده و میشه آشپزخانه را شست و چید، یا نه ..
هر روز حدود 10 دقیقه روبروی آشپزخانه میایستم و توی ذهنم مدلهای مختلف چیدمان و نصب کابینت را میچینم و هنوز هیچ طرحی توی ذهنم نمره قبولی نگرفته .. و از طرفی شدیدا چشمها را گناهدار کردهام تا خدا پولی به دست توانمند همسر برسونه و کابینتها تعویض بشن و کف خانه پارکت یا لمینت یا یه چی تو این مایهها بشه ..
روزها با تغییر کمی از قبل میگذرن .. واقعیت این هست که کار شرکت و کمی کار خانه و رفت و آمد هر روز، تمام توانم را میبلعن و خیلی از علاقمندیهام عملی نمیشن ..
این روزها هم که گرم و تبدار .. خانه مثل کورهای دم کرده منتظر ماست .. تا برسیم و کولر آبی را روشن کنیم و دو ساعتی بگذره و خانه جان بگیره ..
کار عقب افتاده زیاد دارم .. و البته کارها طوری هستن که نیاز به کمک دارم .. کمک مالی و جانی ..
.
چشمم مونده به ست سه تایی سبد سیب شکل .. و یک ست ملحفه دو نفره .. با زمینه سفید .. و پر از قلبهای قرمز ..