زندگی گاهی میتونه خیلی خوش طعم بشه .. وقتی تصمیم میگیرید دو تایی به جای ماندن در ترافیک ِ ساعت 7 غروب .. در ِ ورودی شهر کتاب را باز کنید و بچرخید بین کتابها .. با موسیقی ملایم .. معطر به اسانسهای شیرین ..
کتاب ورق بزنید و هیچ نگران ِ هر چه که بیرون .. روی زمینهای شهر شلوغ .. جا گذاشتهاید نباشید ..
کتاب ده پرسش درست ..... را بخرید .. و خیلی کتابهای دیگر را نخرید .. و به آخر ماه ِ نزدیک فکر کنید ..
لوازم تحریر ببینید . عاشق منگنهی تپل و قرمز و نارنجی بشید .. و .... غروبتان جایی خیلی دورتر از خانه .. شکل بگیره ..
و حسن ختامش بستنی نونی و فالوده بستنی با طعم آبلیموی منـ..صور باشه ..
.
گاهی باید .. بااااااید همهی دنیا را معطل بذارید .. که دنیا شمایید .. دنیا احساس شماست .. قلب شماست .. و بیرحمانه مدتها اصلیترین آفریده ی زندگی خودتان را ندیده گرفته بودید ..
برایان تریسی:
یادگیری مداوم شرط لازم موفقیت در هر زمینهای است.
صفحهی word را باز میکنم و با اسم 111 روی دسکتاپم ذخیرهاش میکنم .. معمولا اسم فایلهام 11 هستن .. ولی الان یک فایل با اسم 11 روی دسکتاپم هست .. چند خط نوشتهی دیروزم .. همهی احساسم نسبت به سقوط هواپیما.. و من تصمیم گرفتم تلخیش را برای خودم نگه دارم و روی وبلاگ قرارش ندم ..
تقویم رومیزی امسالم را بسیار دوست دارم .. هر روزش را که ورق میزنم .. یک جملهی زیبا پشت صفحه نقش بسته که بهم انرژی میده .. مدتهاست تصمیم داشتم این جملهها را با شما به اشتراک بگذارم .. ولی فراموش می کردم ..
حس و حالم یه طوریه .. حسی که شاید بعضی ها خیلی زودتر درگیرش بودن .. ولی من از وحشت مقابله و مواجهه با این حس، تا همین روزها به تاخیر انداختمش ..
یک جور خاصی دارم با زندگیم روبرو میشم .. دارم زرورق دور آدمهای خاص زندگیم را باز میکنم .. دارم توی ذهنم .. و توی قلبم بهشون اجازهی خطا کردن میدم .. و دارم یاد میگیرم با همین خطاها .. با همین کمبودها .. با همین تناقضهای بین گفتار و رفتار .. دوستشون داشته باشم .. عاشقشون باشم ..
دوست دارم حال متلاطمم خوب و زود به ثبات برسه ..
خدایا .. میتونستم تا ابد توی هر ذره جهل خودم بمونم .. میتونستی به حال خودم رهام کنی .. میتونستی نشانهها را از سر راهم برداری .. میتونستی نگاهم را به روی نشانهها ببندی .. ولی دستم را باز گذاشتی .. برای دیدن .. برای درک کردن .. برای تحلیل کردن .. و من دوستت دارم که اینقدر خاصی ..
نورمن وینسنت بیل:
وقتی همهی نیروهای جسمی و ذهنی متمرکز شوند توانایی فرد برای حل مشکلات به طور حیرت انگیزی چند برابر میشود.
آخه به تو هم میگن آشپزخونه ..
خودت منصفانه بشین بشمر از وقتی اومدهایم توی این خونه چند بار دکور تو رو عوض کردهام .. چند بار کابینتهات رو ریختهام بیرون و باز چیدهام .. چند بار جای مواد غذایی و ظرفها رو عوض کردهام ..
دلت نمیسوزه برام؟ هر بار برای برداشتن یه پیش دستی باید کل کابینت را متحول کنم؟
همین دیروز کل روز جمعه رو گذاشتم برای تو .. یه وجبیها .. ولی کلی بریز و بپاش داری .. خدا نکنه یه بشقاب توی سینکت نشسته بمونه .. انگار زلزله زده شدهای .. همین دو روز پیش مگه با فرچه و تاید نیفتادم به جون سرامیکهای کَفِت؟ پس چرا دیروز اینقدر دست و روت گرد و خاکی بود؟ کلا موندهام کجا میگردی که اینقدر همیشه چرکولی هستی !!
موندهام این شیشههای بالکنت چرا همیشه لک داره .. اصلا تو تمیزی بردار نیستی ..
یا اون سینکت .. اون سینکه؟ نه اخه خودت بگو سینکه؟ اشتباهی دو تا قطره جرم گیر ریختم روش ببین چه قشقرقی به پا کرد .. اندازه یه گالن جرم گیر لک روش افتاد .. چقدر هم قیمت تجهیزات و ملزوماتت گرونه .. اخه سینک 400 -500 هزار تومنی رو کجای دلم بذارم؟
چند روز پیش گفتی مواد غذایی رو از کابینت کنار اجاق بردار .. گرمم میشه .. گفتم چشم .. گفتم بذار باب میلت بچینمت .. پس اخه رفیق نیمه راه .. چرا یه کم جا باز نمیکنی که این چار تا بسته ماکارونی و چای و لازانیا .. و این چار تا شیشه سبزی خشک و ادویه، جا بشن توی کابینتهای بالایی .. من چقدر بشینم جمع و تفریق کنم و طول و عرض هر بسته را در نظر بگیرم تا خوب روی هم چفت بشن و از هر ریزه فضای موجود استفاده بهینه کنم؟ دیدهای الان کابینتت چه شکلی شده؟ نگرانم درش را باز کنم و همه محتویاتش با کله بریزن توی بغلم ..
یا این کابینت زیر سینکت .. اصلا همکاری نمیکنی .. نمیدونم موقع چپوندن قفسه مشبک بود که انگشتم زخمی شد .. یا موقع چیدن مواد شوینده ..
من که اینقدر هوات رو دارم .. من که رفتم برات سفره خوشگل گرفتم، انداختم کف کابینتهات .. من که به دیوارهات کم میخ زدم تا زخمی نشی .. تو هم هوای من رو داشته باش دیگه ..
خرجت هم زیاده آخه ..
همین چند وقت پیش اون آقا کابینت سازه اومد و قیمتی داد که نگم بهتره .. اونم چی .. وقتی نمیشه حتی باب میلم کابینت بشی .. هی گفتم آبروداری کن بذار سینک و اجاق را بکشیم اونطرفت .. هر چی متر زدیم و اندازه زدیم، نذاشتی که نذاشتی .. هی گفتم بذار جای یخچال را عوض کنیم .. آفتاب میخوره و نگرانشم .. گفتی الا و بلا همین جا کنار بالکنم باشه .. اینقدر بدقلقی کردی که ما کلا منصرف شدیم برات خرید کنیم ..
حالا که آشپزخونه شدهای یه کم دل بده به کار .. میخواستی آشپزخونه نشی و بری بشی اتاق خواب .. ولی حالا که آشپزخونه شدهای .. آشپزخونه باش .. یه آشپزخونه دوست داشتنی ..
یه خصوصیت بد دارم ..
مثال می زنم ..
یک عروسک دست من هست که خیلی دوستش دارم .. خیلی برام با ارزشه .. خیلی توی تصوراتم و رویاهام باهاش زندگی کردهام ..
تو میای و میگی بدهش به من ..
تو برام عزیزی .. داشتن تو برام مهمه ..
ولی قاطعانه میگم نع !
میگذره و روز به روز بیشتر میبینم که باید عروسک رو بدم به تو .. تو چیزی نمیگی .. خودم دارم به این باور میرسم .. که داشتن عروسک به ضررم هست .. ولی تفکراتم دستهای اقدامم را از پشت چسبیدهن و نمیتونم کاری کنم ..
میگذره و درست سر یک لحظه .. یک آن .. من با همهی قوا دستهام رو از هم باز میکنم و عروسک را اهدا میکنم .. به یک باره بهم الهام میشه ترس ِ از دست دادن عروسک مسخرهترین نگرانیه دنیاست .. و حتی مزخرفترین نگرانیه آخرت ..
و عروسک میره .. یا شاید هنوز هم همچنان باشه .. ولی دلبستگیی ِ من .. وابستگیی ِ من .. تفکرات ِ سختگیرانهی من .. همه پودر میشن و میریزن جلوی پاهام ..
و همه چی تموم میشه .. سخت میگذره .. این جدال ِ با خود و دست کشیدن از افکار سیمانی سخته .. ولی من میتونم و بعدش میگم تمام شد .. و اینجا .. و این .. خصوصیت ِ خوب ِ منه ..
و حالا چقدر دلم خواست خودم را در آغوش بکشم و بگم “ دوستت دارم .. ”
تازگیها عاشق اینم که کلمات را انطور که توی جمله و در کنار هم خوانده میشن، بنویسم :)
دوست دارم حتی میزان کشیدگیی ِ کلمات را .. طوری که توی ذهنم .. وقت نگارشش هست .. خودم تعیین کنم ..
شاید میخوام جلوی هر سوء برداشت و هر سوء تفاهمی را بگیرم :)