کنج ِ دنج

کنج ِ دنج

گاه نگار
کنج ِ دنج

کنج ِ دنج

گاه نگار

500


هنوز پاهام زوق زوق میکنن و هنوز گوشم از صدای موتور کامیون نارنجی ایستاده کنار قلدر پره .. هنوز یاد تکانهای ماشین، سرم رو به دوران میندازه و هنوز صدای غور یا قور قورباغه های لونه کرده توی شالیزار تاریک .. دو طرف مسیر نه چندان صاف و خاکی راه محلی، توی گوشهام می‌پیچه ..

چه شبی بود .. زنچیره بهم پیوسته ماشین ها از قائم شهر تا کلی اونطرفتر .. مسیر نیم ساعتی را از 7 غروب تا 12 شب پیمودیم .. و لهیدیم .. و الان یک عدد احسان و قاصدک هستیم محتاج ریکاوری !


تازه ما رکورد زدیم و 5 ساعته رسیدیم .. اگر قانونمداری رو توی جیبمون نمیگذاشتیم و از شانه خاکی، قلدر بی نوا رو نمی تازوندیم .. و اگر پشت سر مینی بوس و شونصد تا ماشین دیگه که از ترافیک عاصی شده بودند و به local access پناه بردند .. حرکت نمی کردیم، احتمالا 1 یا 2 نیمه شب به مقصد می رسیدیم .. یعنی در این حد !


از همین تریبون میخوام از اون اکیپ با روحیه تشکر کنم، که ماشین رو کنار زده بودن و کنار جاده کردی و لری می رقصیدن :))))))))

.

من به محض اینکه حالم خوب بشه و به زندگی عادی برگردم از سفر می نویسم و چند تایی عکس با امضای قاصدک عکاس زمیمه* میکنم ..


*فقط خواستم ببینید الان در چه وضعیت روحی هستم که ”ضمیمه” رو ”زمیمه” نوشتم:دییییییی



499

..


این روزهای پر افتخار ...









عزیزم ...


احساس من این است،

حریم چشم سیاه تو تا آسمان پاک است ..

سپید قلبِ من، ای مرد جاودانه‌ی من

ای آسمان برافراشته، ای هستی من

نگاه ساده تو بــــــــی کران امید است ..




سی سالگی‌ات مبارک ..







498


دوران نوجوانی بود و انرژی ای بی حد و حساب .. روزگاری که با کلاس های رنگارنگ هنری و نقاشی و طراحی و کامپیوتر و زبان سر گرم بودم ..

حتی اسم آن استاد پیر مو‌سپیدی که چند ترم سر کلاسش نشستم را به یاد ندارم .. تنها خاطره کلاس‌ها مانده و تصویر بی‌رنگ خودم با شال طوسی کمرنگ و روپوش مشکی .. من بودم و چهره‌ای که به قول استاد به مریم مقدس می‌مانست .. چهره نوجوان ِ دخترکی مغرور و لطیف .. برگ گل بابا .. با چشمانی درشت که این روزها درشتی‌اش هم به خاطره پیوسته .. با حلقه‌های کبود زیر نگاه ..

استاد بود و ”دلا خو کن به تنهایی ..... که از تنها بلاخیزد” گفتن‌هایش .. هر وقت که نیم نگاهی به روزگار داشت ..

حالا روزگاریست که بیش از قبل این بیت را زمزمه میکنم .. تا به باور برسم .. به باور تنهایی ..

.

این روزها .. روزهای درگیری با خودم است .. روزهایی که مدام چشمه اشکم می‌جوشد .. روزهایی که رنج درونم از گونه‌های لاغر شده‌ام بیرون می‌زند .. روزهای جنگ و ستیز با کابوس‌هایی که خواب طلایی‌ام را از من دزدیده است ..

روزهایی که هم دوستشان دارم، اگر به خودشناسی برسم .. و هم نفرتم را حواله‌شان میکنم، اگر بی‌نتیجه بگذرد ..

...



برای تو ...


همین الان اس ام اس زدی و گفتی شب بریم بدویم؟

درست بعد از اینکه داشتم فکر میکردم پهلوهام از کی خط قرمزشون را پشت سر گذاشتن .. درست وقتی که داشتم فکر می کردم بهتره تا بعد از ماه رمضان لباسهای گشاد بپوشم و هر بار پا به اتاقمان میگذارم سرم را پایین بندازم تا نگاهم عروس  بلند و باریک شانه به شانه تو، توی عکس روی به دیوار را نبینه ..

.

میدانی! تو هنوز هم همان همکلاسی آن روزهای من هستی .. با همان نگاه پر از شوق و پر از عشق .. من عاشقانه پسرک پر شر و شور درونت را دوست می‌دارم .. و مرد بالغ و پر مشغله بیرونت را .. من عاشقانه هر چه هستم را به آغوش امن تو سپرده‌ام ..

می‌خواهی بمیرم؟/ پس نگاهت را از عشق خالی کن و بی تفاوت به رویم بنداز ..

پس دستهایت را از زیر خیمه دستانم کنار بکش ..

پس رویت را از من برگردان .. تا گل آفتابگردانی پژمرده باشم که آفتابش به او پشت کرده است ..

..

ما آیینه همیم عزیزترینم .. اگر لبخندیم .. اگر خشم .. ما آیینه همیم ..