بغض راهی برای رد شدن نفس نگذاشته بود ..
چند بار برگه را باز کردم و دوباره خواندم و باز برگه را تا زدم ..
وجودم بین دو احساس متضاد له شده بود ..
برگهام را به خدا سپردم و در صند.و.ق انداختم ..
حالا من مانده ام و وجدانی که نمیدانم باید راحت باشد .. یا ناراحت ..

این سندی باشد .. میان من و خدایم .. که یا به خودم و انتخابم ببالم و باز با افتخار رنگش بزنم .. و یا خدای ناکرده، بند بندش را قطع کنم، اگر چند سالی بگذرد و پردهها کنار روند و بدانم گـــــــــــــــــــول خورده ام و اشتباه انتخاب کردهام ..
.
خدایا .. خودمان را .. سرزمینمان را .. فرزندانمان را به تو میسپاریم .. که بهترین حافظانی .. یا حق ..
تردید یعنی همین ..
که بیایی و بگویی نمیدانی جمعه انگشت سبابه ات را رنگ میزنی .. یا نه !
.
که نمیدانی اینبار بازیگر کدام نمایشنامه ای ..
که ندانی دوست تر داری تماشاچی بمانی .. یا گوشه صحنه بازی کنی ..
که همان ته مانده امید، دست به دامان افکارت شده باشد .. و بگوید ”بیا” .. شاید .. شاااااااااااااید تغییر در راه باشد ..
ولی خاطرات سالهای قبل .. محکم و ماندگار و پررنگ .. بگوید ”نع” و باز تو باشی و خاطره آن سی امین روز از سومین ماه سال .. که وحشت زده در شهر .. بی پناه، در راه مانده بودی ..
امان از خاطرات سالهای قبل ..
میدونی عمرم! میدونی دلم الان به چی خوشه؟
ساعت بشه 4:30، و نذارم بشه 4:31 و از شرکت بزنم بیرون و برم خونه مامی اینا ..
آجی گفت ماکارونی پخته و سالاد حاضره و بستنی هم هست ..
برم و لباس راحتی بپوشم و تی شرت قرمز رنگ تو رو از تن در بیارم و بشورم ..برای فردا .. که باز وقتِ نبودنت .. لباست بشه حریم ِ امن من ..
.
معنی چشم به فردا دوختن را حالا میدانم .. حالا که به فردا دوخته ام، چشمانم را .. در انتظاری شیرین .. برای بوئیدنت .. و برای بوسیدنت ..
نمی شود که نمی شود که نمی شود ..
دست روی صفحه کلید میگذارم و کمی می تایپم و می شود جمله .. ولی چندان خواندنی نیست ..
بعد دست روی بَک اسپیس! میگذارم و کلمات به هم زنجیر شده را به دیار باقی می فرستم ..
ولی باز دلم تایپیدن میخواهد .. تا یک پست پر نشاط بشود سر فصل کنج ِ دنج ام ..
.
دیشب فاطمه – دوست عزیزم - میهمانم بود .. مسیر طولانی م. آرژانتین تا خانه با حرفهای ناتمام ما کوتاه شده بود .. نرسیده به خانه عشق .. کمی در تره بار وقت گذراندیم و خرید کردیم و تن و جان خسته را برداشتیم و رفتیم تا خانه ..
چای خوردیم .. میوه خوردیم .. شام خوردیم .. حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم .. از نیمه شب گذشته بود که حرف ها در دهانمان خوابیدند و ما بیهوش شدیم .. و صبح بود و ما و چشمان ِ نیمه باز و خمیازه های بی امان و .. حرفهای ناتمام ..