X
تبلیغات
رایتل

724

24 اردیبهشت 1394 ساعت 09:09

دیروز غروب .. پردیس مــــلت .. قصـــ..ـه های رخشان بنـ.ـی اعتماد را مرور کردیم ..


با عباس شروع شد .. از همان زیر پـ..ـوست شهر هم دلم برایش سوخته بود .. و قصه ی نگفتنی از معصومه .. با طوبی ادامه پیدا کرد و آقای حلیمی .. و نرگس امد و نوبر امد و  .. قصه ی سارا شروع شد .. سارای خـ..ـون بازی .. تنها چیزی که در ذهن من ماند حتی ماجرای یک بیماری مهلک نیست .. ماجـرای عشق است .. قصه ای که هیچ وقت کهنه و پوسیده و تکراری نمی شود .. ماجرایی که با " یعنی تا این حد عاااااشق" گفتن خانم کناری به همراهش به سرانجام رسید .. 


فیلم تلخی ی ِ عمیقی در ذهن من جا نگذاشت .. زندگی می گذرد .. برای همه ی این ادمهایی که قصه هایشان را دیدم .. همانطور که از سالها قبل تا امروز گذشت .. فقط فکر کردم کاش نیرویی ورای همه ی کاستی ها بود .. تا آنها در فرصت چند ساله ای که از نقل اولیه قصه شان تا آغاز قصه ها داشتند زندگی را جوری دیگر می ساختند ..

من ایمان دارم .. به ساختن ها .. و نه فقط سوختن ها ..

و ایمان دارم همیشه ته ِ همه ی بدبخت بودن ها، بدبخت ماندن نیست .. 



.

بعد از فیلم .. ما بودیم و هوای ثابت و ساکن پارک .. و یک نیمکت .. رو به تاریکی ی ِ سبز .. 




* دیدن فیلم نیاز به گذراندن پیش نیازهایی دارد .. 




نظرات (2)
24 اردیبهشت 1394 ساعت 10:39
پیش نیاز چی عزیزم؟
پاسخ:
اگر میخوای کلا در جریان داستان شخصیت ها باشی باید چند تا از فیلمهای قدیمی کارگردان رو ببینی .. مثل زیر پوست شهر .. خون بازی .. روسری آبی .. زرد قناری ..
27 اردیبهشت 1394 ساعت 06:49
پس من این فیلم رو نرم بهتره.هرچند که مدتهاست سینما نرفته ام...اوایل من مشتاق و همسر از سینما گریزان و این روزها من از سینما گریزان و همسر مشتاق شده است؟چه می کند زندگی مشترک
پاسخ:
فکر کنم فیلم من مارادونا هستم بد نباشه .. اگر خواستی بری ..
چه بامزه ..

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد